1

1 در سرزمین عوص مردی زندگی می کرد به نام ایوب. او یک شخص بی عیب و راستکار بود. از خدا می ترسید و از گناه دوری می کرد.

2 او دارای هفت پسر و سه دختر بود

3 و هفت هزار گوسفند، سه هزار شتر، یکهزار رأس گاو، پنجصد خر و همچنین خادمان زیادی داشت. او ثروتمندترین مرد آن نواحی بشمار می رفت.

4 هر یک از پسران ایوب به نوبت در خانۀ خود جشن برپا می کرد. آن ها خواهران خود را هم دعوت می نمودند که در جشن شان شرکت کنند.

5 بعد از ختم جشن، ایوب صبح وقت بر می خاست و برای طهارت فرزندان خود قربانی تقدیم می کرد. او این کار را بخاطری می کرد که اگر فرزندانش سهواً در برابر خدا گناهی کرده باشند، گناه شان بخشیده شود.

6 روزی که فرشتگان در حضور خداوند جمع شده بودند، شیطان هم همراه شان بود.

7 خداوند از شیطان پرسید: «تو از کجا آمدی؟» شیطان جواب داد: «به دور زمین می گشتم و سیاحت می کردم.»

8 خداوند از او پرسید: «آیا بندۀ من ایوب را دیدی؟ در تمام روی زمین کسی مانند او پیدا نمی شود. او یک شخص راستکار و بی عیب است. از من می ترسد و هیچ گونه خطائی از او سر نمی زند.»

9 شیطان گفت: «اگر خدا ترسی برای ایوب فایده ای نمی داشت، این کار را نمی کرد.

10 تو همیشه و از هر رهگذر از او و خانواده اش حمایت کرده و به دارائی، اموال و هر کاری که می کند برکت بخشیده ای.

11 حالا به طور آزمایش، دارائی اش را از او بگیر و آنوقت خواهی دید که آشکارا تو را ترک خواهد گفت!»

12 خداوند فرمود: «بسیار خوب، همه دارائی اش را در اختیار تو می گذارم. برو و هر کاری که می خواهی بکن، اما به خودش ضرری نرسان!» پس شیطان از حضور خداوند بیرون رفت.

13 یک روز، هنگامی که پسران و دختران ایوب در خانۀ برادر بزرگ شان مهمان بودند،

14 قاصدی پیش ایوب آمد و به او گفت: «گاوهایت قلبه می کردند و خرهایت در کنار آن ها می چریدند

15 که ناگهان سابیان حمله کردند. تمام حیوانات را با خود بردند و خادمان ترا کشتند. تنها من زنده مانده فرار کردم و آمدم تا ترا از ماجرا آگاه سازم.»

16 حرف قاصد هنوز تمام نشده بود که شخص دیگری آمد و گفت: «آتش خدا از آسمان فرود آمد و رمه و همه خادمانت را از بین برد. فقط من سالم ماندم و آمدم تا به تو خبر بدهم.»

17 این شخص هنوز حرف می زد که قاصد دیگری از راه رسید و گفت: «سه دستۀ کلدانیان بر ما حمله آوردند و شترهایت را ربودند و خادمانت را با شمشیر کشتند. تنها من توانستم که فرار نموده بیایم و ترا خبر کنم.»

18 پیش از آنکه این شخص سخنان خود را تمام کند، قاصد چهارم آمد و گفت: «پسران و دخترانت در خانۀ برادر بزرگ شان مهمان بودند

19 که دفعتاً باد شدیدی از جانب بیابان وزید، خانه را بر سر فرزندانت خراب کرد و همه مردند. فقط من زنده ماندم و آمدم تا ترا آگاه کنم.»

20 آنگاه ایوب برخاست، لباس خود را پاره کرد، سر خود را تراشید رو به خاک به سجده افتاد

21 و گفت: «من از رَحِم مادر برهنه به دنیا آمدم و برهنه هم از جهان می روم. خداوند داد و خداوند پس گرفت. نام خداوند متبارک باد!»در تمام این احوال، باز هم ایوب گناه نورزید و خدا را ناسزا نگفت.

22 در تمام این احوال، باز هم ایوب گناه نورزید و خدا را ناسزا نگفت.

2

1 بار دیگر فرشتگان در حضور خداوند آمدند و شیطان هم همراه آن ها بود.

2 خداوند از شیطان پرسید: «تو از کجا آمدی؟» شیطان جواب داد: «به دور زمین می گشتم و سیاحت می کردم.»

3 خداوند سوال کرد: «آیا بندۀ من ایوب را دیدی؟ در تمام روی زمین کسی مانند او پیدا نمی شود. او یک شخص راستکار و بی عیب است. از من می ترسد و هیچ گونه خطائی از او سر نمی زند. با وجودیکه مرا وادار ساختی تا به تو اجازه بدهم که بدون سبب به او آسیب برسانی، او هنوز هم در ایمان خود نسبت به من وفادار مانده است.»

4 شیطان در جواب خداوند گفت: «انسان برای اینکه زنده بماند حاضر است از همه چیز خود دست بکشد.

5 به بدن او آسیب برسان و خواهی دید که آشکارا تو را ترک خواهد گفت.»

6 خداوند به شیطان فرمود: «بسیار خوب، او در اختیار تو است، اما او را نکش.»

7 پس شیطان از حضور خداوند بیرون رفت و ایوب را از سر تا پا به دُمَلهای دردناک مبتلا کرد.

8 ایوب در میان خاکستر نشست و یک تکه تیکر را گرفت تا با آن بدن خود را بخارد.

9 زنش به او گفت: «تو هنوز هم نسبت به خدا وفادار هستی؟ خدا را لعنت کن و بمیر.»

10 اما او در جوابش گفت: «تو مثل یک زن احمق حرف می زنی. آیا تو می خواهی که ما چیزهای خوبِ خدا را قبول کنیم و چیزهای بد او را نپذیریم؟» با همۀ این مصایبی که بر سر ایوب آمد، او بر ضد خدا چیزی نگفت.

11 سه نفر از دوستان ایوب به نامهای اَلیفاز تَیمانی، بِلدَدِ شوحی و سوفَرِ نَعماتی وقتی از حال رقتبار ایوب آگاه شدند، تصمیم گرفتند که یکجا برای تسلی و عیادتش پیش او بروند.

12 وقتی آن ها ایوب را از دور دیدند او را نشناختند. بعد با صدای بلند گریستند، لباس خود را دریدند و خاک را بر سر خود باد کردند.آن ها هفت شبانه روز در کنار او بر زمین نشستند و هیچ کدام شان با او حرفی نزد، زیرا دیدند که درد او سخت و شدید است.

13 آن ها هفت شبانه روز در کنار او بر زمین نشستند و هیچ کدام شان با او حرفی نزد، زیرا دیدند که درد او سخت و شدید است.

3

1 بالاخره ایوب لب به سخن گشود و روزی را که تولد شده بود نفرین کرد:

2 «لعنت بر آن روزی که به دنیا آمدم و شبی که نطفه ام در رَحِم مادرم بسته شد.

3 آن روز تاریک شود، خدا آن را بیاد نیاورد و نور در آن ندرخشد.

4 در ظلمت و تاریکی ابدی فرو رود، ابر تیره بر آن سایه افگند و کسوف آن را بپوشاند.

5 آن شب را تاریکی غلیظ فرا گیرد، در خوشی با روزهای سال شریک نشود و در جملۀ شبهای ماه به حساب نیاید.

6 آن شب، یک شبِ خاموش باشد و صدای خوشی در آن شنیده نشود.

7 آنهائی که می توانند هیولای بحری را رام سازند، آن شب را نفرین کنند.

8 درآن شب ستاره ای ندرخشد. به امید روشنی باشد، اما چشمش سپیدۀ صبح را نبیند،

9 زیرا رَحِم مادرم را نه بست و مرا به سختی و بلا دچار کرد.

10 چرا در وقت تولد نمردم و چرا زمانی که از رَحِم مادر بدنیا آمدم جان ندادم؟

11 چرا مادرم مرا بر زانوان خود گذاشت و پستان به دهنم داد؟

12 اگر در آن وقت می مُردم، حالا آرام و آسوده با پادشاهان و رهبران جهان که قصرهای خرابه را دوباره آباد نمودند و خانه های خود را با طلا و نقره پُر کردند، خوابیده می بودم.

13 یا چرا مانند کودکانی که مُرده بدنیا می آیند و هرگز روی روشنی را نمی بینند، در رَحِم مادر نمردم و دفن نشدم.

14 زیرا در گور مردمان شریر به کسی آسیب نمی رسانند و اشخاص خسته آرامش می یابند.

15 در آنجا حتی زندانیان در صلح و صفا با هم بسر می برند و صدای زندانبان را نمی شنوند.

16 خورد و بزرگ یکسان هستند و غلام از دست صاحب خود آزاد می باشد.

17 چرا کسانی که بدبخت و اندوهناک هستند، در روشنی بسر ببرند؟

18 آن ها در آرزوی مرگ هستند، اما مرگ به سراغ شان نمی آید و بیشتر از گنج در جستجوی گور خود می باشند

19 و چقدر خوشحال می شوند وقتیکه می میرند و در گور می روند.

20 چرا نور بر کسانی بتابد که بیچاره هستند و راههای امید را از هر سو مسدود می بینند؟

21 بجای غذا غم می خورم و آه و ناله ام مانند آب جاری است.

22 از چیزی که می ترسیدم به آن گرفتار شدم و از آنچه که وحشت داشتم بر سرم آمد.آرام و قرار ندارم و رنج و غم من روزافزون است.»

23 آرام و قرار ندارم و رنج و غم من روزافزون است.»

4

1 آنگاه اَلیفاز تَیمانی جواب داد:

2 «ایوب، اگر با تو چند کلمه حرف بزنم آزرده نمی شوی؟ من دیگر نمی توانم خاموش بمانم.

3 ببین، تو به بسا کسان تعلیم داده ای و به مردمان ضعیف دلگرمی و قوت قلب بخشیده ای.

4 با سخنان تشویق کننده، مردم را از لغزش بازداشته ای و به زانوان لرزنده نیرو داده ای.

5 اما حالا خودت از مشکلات می نالی، پریشان هستی و از صبر کار نمی گیری.

6 تو یک شخص پرهیزگار بودی و یک زندگی بی عیب داشتی، پس در این حال هم باید امید و اعتمادت را از دست ندهی.

7 فکر کن، آیا هرگز دیده ای که شخص بیگناهی هلاک شود و یا مرد راستکاری از بین برود؟

8 چنانچه دیده ام کسانی که شرارت و ظلم را می کارند، شرارت و ظلم را درو می کنند.

9 طوفان غضب خدا آن ها را از بین می برد و با آتش خشم خود آن ها را می سوزاند.

10 مردم شریر مانند شیر درنده می غرند، اما خدا آن ها را خاموش می سازد و دندانهای شان را می شکند.

11 مثل شیرهای نیرومند که از قلت غذا و گرسنگی ضعیف می شوند و می میرند، آن ها هم هلاک می گردند و فرزندان شان پراگنده می شوند.

12 باری وقتی که در خواب سنگینی رفته بودم، در رؤیا پیامی را شنیدم و بصورت زمزمه به گوش من رسید.

13 وحشت مرا فراگرفت و تنم به لرزه آمد.

14 شبحی از برابر من گذشت و از ترس موی بدنم راست ایستاد.

15 می دانستم که شبح در آنجا حضور دارد، اما نمی توانستم آن را ببینم. در آن سکوت شب این صدا به گوشم رسید:

16 «آیا یک انسان فانی می تواند در نظر خدا که خالق او است، پاک و بی عیب باشد؟

17 او حتی بر خادمان آسمانی خود اعتماد نمی کند و فرشتگانش هم در نظر او پاک نیستند.

18 چه رسد به آنهائی که از خاک آفریده شده اند و مانند موریانه پایمال می شوند.

19 از صبح تا شام زنده هستند و بعد بی خبر می میرند.رشتۀ زندگی شان قطع می شود و در جهالت و نادانی می میرند.»

20 رشتۀ زندگی شان قطع می شود و در جهالت و نادانی می میرند.»

5

1 فریاد برآور و ببین که آیا کسی به داد تو می رسد. آیا مقدس دیگری هست که به او رو آوری؟

2 غم و غصه و رَشک و حسد کار احمقان است و انسان را می کشد.

3 آن ها برای یک مدت موفق هستند، اما بلای ناگهانی بر خانۀ شان نازل می شود.

4 فرزندان شان بی پناه می گردند، در رفاه نمی باشند و کسی از آن ها حمایت نمی کند.

5 مردمان گرسنه محصول شان را از میان خارها چیده می خورند و اشخاص حریص دارائی آن ها را غارت می کنند.

6 بدبختی و مشکلات هیچگاهی از زمین نمی روید،

7 بلکه همانطوریکه جَرَقه از آتش بلند می شود، بدبختی هم از خود انسان نشأت می کند.

8 ولی اگر من بجای تو می بودم برای حل مشکل خود به خدا رجوع می کردم،

9 زیرا او کارهای عجیب و معجزات حیرت انگیز و بی حساب بعمل می آورد که ما از درک آن ها عاجز هستیم.

10 باران را می فرستد و کشتزارها را آبیاری می کند.

11 اشخاص حلیم و فروتن را سرفراز می سازد و به ماتمزدگان سُرُور و خوشی می بخشد.

12 نقشۀ حیله گران را باطل می کند، آن ها را در کارهای شان ناکام می سازد

13 و در دامی که برای دیگران چیده اند خود شان گرفتار می شوند و نقشۀ آن ها نقش بر آب می گردد.

14 روز روشن آن ها به شب تاریک مبدل می شود و کورمال راه می روند.

15 اما خدا نیازمندان و فقیران را از ظلم ظالم و از چنگ زورمندان نجات می دهد.

16 به مسکینان امید می بخشد و اشخاص بی عدالت را خاموش می سازد.

17 خوشا بحال کسیکه خدا او را تنبیه می کند، پس تو نباید از تنبیه قادر مطلق آزرده شوی،

18 زیرا اگر خدا کسی را مجروح می کند بعد خودش هم جراحت او را التیام می دهد، بیمار می سازد و شفا می دهد.

19 او ترا از بلاهای گوناگون می رهاند و نمی گذارد که به تو آسیبی برسد.

20 در وقت قحطی ترا از مرگ رهائی می بخشد و هنگام جنگ از دَم شمشیر نجاتت می دهد.

21 از زخم زبان و بدبختی و تباهی در امان خود نگاهت می دارد.

22 به جنگ و قحطی می خندی و از حیوانات وحشی نمی ترسی.

23 زمینی را که قلبه می کنی، بدون سنگ می باشد و با حیوانات وحشی در صلح و صفا زندگی می کنی.

24 خانه ات محفوظ بوده رمه و گله ات را کسی نمی دزدد.

25 فرزندانت مثل سبزه های چمن زیاد شوند.

26 مانند خوشۀ پختۀ گندم که در موسمش درو می شود، در پیری و سالخوردگی از جهان می روی.ما همه را تحقیق کردیم و تمام اینها حقیقت دارند. پس تو باید بپذیری.»

27 ما همه را تحقیق کردیم و تمام اینها حقیقت دارند. پس تو باید بپذیری.»

6

1 ایوب جواب داد: «اگر غم و اندوه مرا در ترازو وزن کنید و مشکلات مرا بسنجید،

2 برای تان معلوم می شود که از ریگهای دریا هم سنگین ترند. از همین سبب است که صاف و پوست کنده سخن می گویم.

3 زیرا خدای قادر مطلق مرا هدف تیرهای خود قرار داده است، روح مرا مسموم ساخته و ترس خدا مرا به وحشت انداخته است.

4 خر اگر علف داشته باشد، عَرعَر نمی کند و گاو در وقت خوردن بانگ نمی زند.

5 غذای بی نمک مزه ای ندارد و همچنین در سفیدۀ تخم طعمی نیست.

6 برای خوردن این گونه غذا اشتها ندارم و هر چیزی که می خورم دل بد می شوم.

7 ای کاش خدا آرزوی مرا برآورده سازد و خواهش مرا قبول فرماید و مرا بکشد و رشتۀ زندگی مرا قطع کند.

8 اگر خواهش مرا بپذیرد، با همۀ دردهائی که دارم، از خوشی ذوق خواهم زد. من هیچ گاهی از احکام خدا نافرمانی نکرده ام، زیرا می دانم که او مقدس است.

9 چه نیروئی در من باقی مانده است که زنده باشم؟ به چه امیدی به زندگی ادامه بدهم؟

10 آیا من از سنگ ساخته شده ام؟ آیا بدن من فلزی است؟

11 قوتی برای من باقی نمانده است تا خود را از وضعی که دارم، نجات بدهم و کسی هم نیست که به من کمک کند.

12 کسیکه به دوست خود رحم و شفقت ندارد، در واقع از قادر مطلق نمی ترسد.

13 مثل جوئی که در زمستان از یخ و برف پُر است و در تابستان آب آن در اثر حرارت تبخیر می کند و خشک می شود، دوستان من هم قابل اعتماد نیستند.

14 کاروانها برای آب به کنار جوی می روند، آن را خشک می یابند و در نتیجه از تشنگی هلاک می شوند.

15 وقتی کاروانهای تیما و سبا به سراغ آب می روند، بادیدن جوی خشک ناامید می شوند.

16 شما هم مانند همان جوی هستید، زیرا رنج و مصیبت مرا می بینید و از ترس به نزدیک من نمی آئید.

17 آیا من از شما تحفه ای خواسته ام، یا گفته ام که بخاطر آزادی من رشوت بدهید

18 و یا مرا از دست دشمنان و از چنگ ظالمان نجات بدهید؟

19 به من راه چاره را نشان بدهید و بگوئید که گناه من چیست، آنوقت خاموش می شوم و حرفی نمی زنم.

20 سخن راست قانع کننده است، اما ایراد شما بیجا است.

21 آیا گمان می برید که سخنان من بیهوده و مثل باد هوا است؟ پس چرا به سخنان مأیوس کنندۀ من جواب می دهید؟

22 شما حتی به مال یتیم طمع دارید و از دوستان تان به نفع خود استفاده می کنید.

23 حالا وضع مرا ببینید و بگوئید که آیا من دروغ می گویم؟

24 دیگر بس است و بی انصافی نکنید. مرا محکوم نسازید، زیرا گناهی ندارم.آیا فکر می کنید که من حقیقت را نمی گویم و خوب و بد را از هم تشخیص داده نمی توانم؟

25 آیا فکر می کنید که من حقیقت را نمی گویم و خوب و بد را از هم تشخیص داده نمی توانم؟

7

1 انسان به روی زمین مانند یک کارگر اجباری زحمت می کشد. دوران حیاتش توأم با سختی و مشکلات است.

2 مثل غلامی در آرزوی آنست که سایه ای بیابد و لحظه ای در زیر آن بیاساید و مانند مزدوری است که در انتظار مزد خود باشد.

3 ماههای عمر من در بیهودگی می گذرند. شبهای رنجبار و خسته کننده نصیب من شده است.

4 وقتی می خوابم می گویم که چه وقت صبح می شود. اما شبهای من طولانی اند و تا صبح از این پهلو به آن پهلو می غلتم.

5 تن من پوشیده از کِرم و گرد و خاک است و پوست بدنم ترکیده و چرک گرفته است.

6 روزهایم تیزتر از ماکوی بافندگان می گذرند و در ناامیدی بپایان می رسند.

7 ای خدا، به یاد آور که عمر من لحظه ای بیش نیست و چشم من روز خوبی را نخواهد دید

8 و چشمانی که امروز به من می نگرند، دیگر برویم نخواهند افتاد. مرا جستجو خواهید کرد، اما اثری از من نخواهید یافت.

9 مثل ابری که پراگنده و ناپدید می شود، کسانی هم که می میرند دیگر بر نمی خیزند.

10 به خانه های خود باز نمی گردند و آشنایان شان برای همیشه آن ها را از یاد می برند.

11 از همین سبب است که خاموش مانده نمی توانم و می خواهم که درد و رنج خود را بیان کنم.

12 مگر من هیولای بحری هستم که مرا تحت نظر قرار داده ای؟

13 من دراز می کشم تا دمی استراحت کنم و مصیبت های خود را از یاد ببرم،

14 آنگاه تو مرا با خوابهای وحشتناک می ترسانی.

15 بنابران، من چارۀ دیگر ندارم بجز اینکه گلوی خود را فشرده، بمیرم و به این زندگی رنجبار خود خاتمه بدهم.

16 از زندگی بیزارم و نمی خواهم دیگر زندگی کنم، پس مرا بحالم بگذارید، زیرا از من نفسی بیش نمانده است.

17 انسان چه اهمیتی دارد که به او اینقدر توجه نشان می دهی؟

18 هر روز از او بازجوئی می کنی و هر لحظه او را می آزمائی.

19 آیا نمی خواهی دمی آرامم بگذاری تا آب دهن خود را فروبرم؟

20 اگر من گناهی بکنم چه ضرری به تو می رسد، ای ناظر اعمال انسانها؟ چرا مرا هدف تیرهای خود قرار دادی؟ آیا من بار دوش تو شده ام؟چرا گناهان مرا نمی بخشی و از خطاهای من چشم نمی پوشی؟ زیرا به زودی به زیر خاک می روم و تو به سراغم خواهی آمد و من دیگر وجود نخواهم داشت.»

21 چرا گناهان مرا نمی بخشی و از خطاهای من چشم نمی پوشی؟ زیرا به زودی به زیر خاک می روم و تو به سراغم خواهی آمد و من دیگر وجود نخواهم داشت.»

8

1 آنگاه بِلدَدِ شوحی جواب داد:

2 «ایوب، تا بکی این حرفها را می زنی؟ سخنان تو مثل باد هوا است.

3 خدا هرگز بی عدالتی نمی کند. خدای قادر مطلق همیشه راست و با انصاف است.

4 فرزندانت در برابر خدا گناهی کردند و خدا آن ها را طبق عمل شان جزا داد.

5 اگر تو طالب خدای قادر مطلق باشی، با دعا و زاری به او رجوع کنی

6 و اگر به پاکی و راستکاری زندگی کنی، آنوقت خدا یقیناً به کمک تو می شتابد و به عنوان پاداش، خانواده ات را به تو اعاده می کند.

7 و بیشتر از آنچه که در ابتدا داشتی به تو می دهد.

8 از بزرگان و مو سفیدان بپرس و از تجربۀ آن ها بیاموز.

9 زیرا ما یک مدت کوتاهی زندگی کرده ایم، معلومات ما بسیار کم است و عمر ما بر روی زمین همچون سایه ای زود گذر است.

10 از حکمت گذشتگان تعلیم بگیر و سخنان حکیمانۀ آن ها را سرمشق خود قرار بده.

11 در جائی که آب نباشد، نَی نمی روید و آن را در خارج از جبه زار نمی توان یافت.

12 اگر آب خشک شود، حتی پیش از آنکه وقت بریدن آن برسد، پژمرده می گردد.

13 عاقبت کسانی که خدا را ترک می کنند، به همین ترتیب است و دیگر امیدی برای شان باقی نمی ماند.

14 این مردم به کسانی می مانند که به تار عنکبوت اعتماد می کنند.

15 اگر به آن تکیه کنند می افتند و اگر از آن آویزان شوند، آن ها را نگاه نمی دارد.

16 شخص شریر مثل علفی است که در زیر شعاع آفتاب تازه می گردد و شاخه هایش در باغ پهن می شوند.

17 در بین سنگها ریشه می دواند و ریشه هایش بدور آن ها محکم می پیچند.

18 اما اگر از بیخ کنده شود، دیگر کسی بیاد نمی آورد که آن علف در آنجا بوده است.

19 بلی، سرنوشت مردم بی خدا هم به همین طریق است و دیگران می آیند و جای شان را می گیرند.

20 خدا مردم راستکار را هرگز ترک نمی کند و نه دست شریران را می گیرد.

21 لبانت را پُر خنده می سازد و از خوشی فریاد می زنی.بدخواهانت را شرمنده و خانۀ شریران را ویران می کند.»

22 بدخواهانت را شرمنده و خانۀ شریران را ویران می کند.»

9

1 ایوب جواب داد:

2 «همۀ اینها را که گفتی می دانم و قبلاً شنیده ام. اما یک انسان فانی چطور می تواند در برابر خدا راست و نیک باشد؟

3 چه کسی می تواند با خدا بحث کند؟ کسی قادر نیست که از هزار سوالی که می کند، یکی را هم جواب بدهد.

4 زیرا خدا حکیم و دانا و توانا است. کسی نمی تواند در برابر او مقاومت کند و موفق شود.

5 بی خبر کوهها را منتقل می سازد و با خشم غضب آن ها را واژگون می کند.

6 زمین را از جایش تکان می دهد و پایه های آن را به لرزه می آورد.

7 اگر به آفتاب فرمان بدهد، طلوع نمی کند و ستارگان در شب نمی درخشند.

8 خدا به تنهائی آسمان ها را پهن کرد و بر موجهای بحر می خرامد.

9 دُب اکبر، جبار، ثریا و ستارگان جنوب را آفرید.

10 عقل ما از درک کارهای بزرگ و بیشمار او عاجز است.

11 از کنار من می گذرد و من او را دیده نمی توانم. حرکت می کند و من احساس نمی کنم.

12 هرچه را بخواهد می رباید و کسی نمی تواند مانع او شود و بگوید که چه می کنی؟

13 خدا از خشم خود دست نمی کشد و دشمنان خود را که با هیولای بحری کمک کردند، پایمال می سازد.

14 پس من چطور می توانم با او بحث کنم و جواب درست بدهم؟

15 گرچه گناهی ندارم، چیزی گفته نمی توانم، بجز اینکه از خدائی که داور من است، طلب رحمت کنم.

16 حتی اگر مرا بگذارد که حرفی بزنم، یقین ندارم که به سخنان من گوش بدهد.

17 او تُندباد را می فرستد و مرا پاشان می سازد و بدون جهت به زخمهایم می افزاید.

18 مرا نمی گذارد که نفس بکشم و زندگی مرا تلخ و زار می سازد.

19 با او یارای مقابله را ندارم، زیرا قادر و توانا است. اگر به محکمه شکایت ببرم، چه کسی می تواند او را احضار کند؟

20 اگر بیگناه هم باشم، حرف زبانم مرا محکوم می سازد و هر چیزی که بگویم، مجرم شناخته می شوم.

21 گرچه گناهی ندارم، اما برای من فرقی نمی کند، زیرا از زندگی سیر شده ام.

22 خدا بیگناه و گناهکار را یکسان از بین می برد.

23 وقتی مصیبتی برسد و بیگناهی را ناگهان هلاک کند، خدا می خندد.

24 اختیار زمین را به دست مردم شریر داده و چشمان قضات را کور کرده است. اگر خدا این کار را نکرده چه کسی کرده است؟

25 زندگی من سریعتر از نامه رسان تیزرَو می گذرد و بدون آنکه روی خوشی را ببینم.

26 سالهای عمرم مانند کشتی های سریع السیر و عقابی که بر شکار خود فرود می آید، به سرعت سپری می شوند.

27 اگر خندان باشم و سعی کنم که غمهای خود را از یاد ببرم، چه فایده؟

28 زیرا می ترسم که مبادا غم و رنج دوباره به سراغ من بیایند و می دانم که خدا مرا خطاکار می شمارد.

29 پس اگر محکوم شوم چرا تلاش بیجا کنم؟

30 اگر خود را با صابون بشویم و دستهای خود را با صافترین آبها پاک کنم،

31 تو مرا در لای و کثافت فرو می بری تا لباس خودم از من نفرت کند.

32 تو مانند من یک انسان فانی نیستی که بتوانم به تو جواب بدهم و با تو به محکمه بروم.

33 کسی نیست که بین ما داوری کند و ما را آشتی بدهد.

34 اگر از مجازات من دست برداری و هیبت تو مرا به وحشت نیندازد،آنگاه می توانستم بدون ترس با تو حرف بزنم، اما متأسفانه اینطور نیست.

35 آنگاه می توانستم بدون ترس با تو حرف بزنم، اما متأسفانه اینطور نیست.

10

1 از زندگی سیر شده ام، بنابران می خواهم از زندگی ای تلخ و زار بنالم و شکایت کنم.

2 خدایا محکومم مکن. بگو چه گناهی کرده ام که با من این چنین رفتار می کنی؟

3 آیا روا است که به من ظلم بنمائی، از مخلوق خود نفرت کنی و طرفدار نقشه های گناهکاران باشی؟

4 آیا تو همه چیز را مثل ما می بینی؟

5 آیا زندگی تو مانند زندگی ما کوتاه است و سالهای عمر تو مثل عمر انسان زود گذرند، که مراقب من هستی تا در من گناهی بیابی؟

6 خودت می دانی که من خطائی نکرده ام و کسی نمی تواند مرا از دست تو نجات بدهد.

7 تو مرا با دست خود آفریدی و حالا می خواهی با همان دست مرا هلاک سازی.

8 بخاطر داشته باش که تو مرا از خاک بوجود آوردی و دوباره به خاک بر می گردانی.

9 تو به پدرم نیرو بخشیدی تا در رَحِم مادر تولیدم کند و در آنجا مرا نشو و نما دادی.

10 با پوست و گوشت پوشاندی و استخوانها و رگ و پی مرا بهم بافتی.

11 به من زندگی دادی و از محبت بی پایانت برخوردارم کردی و از روی احسان زندگی مرا حفظ نمودی.

12 با اینهم در تمام اوقات مراقب من بودی

13 تا گناهی کنم و تو از بخشیدنم امتناع نمائی.

14 هرگاه گناهی از من سر بزند، مرا فوری جزا می دهی، اما اگر کار درستی بکنم، خیری نمی بینم. شخص بدبخت و بیچاره ای هستم.

15 اگر سرم را بلند کنم، مانند شیری به من حمله می آوری و با آزار من قدرت خود را نشان می دهی.

16 تو همیشه علیه من شاهد می آوری و خشم تو بر من هر لحظه زیادتر می شود و ضربات پیهم بر من وارد می کنی.

17 چرا مرا از رَحِم مادر بدنیا آوردی؟ ای کاش، می مردم و چشم کسی مرا نمی دید.

18 مثلیکه هرگز بدنیا نیامده بودم، از رَحِم مادر مستقیماً به گور می رفتم.

19 از زندگی من چیزی باقی نمانده است، پس مرا بحالم بگذار تا دمی آسوده باشم.

20 به زودی از دنیا می روم و راه بازگشت برایم نیست.به جائی می روم که تاریکی و ظلمت و هرج و مرج حکمفرما است و خود روشنی هم تاریکی است.»

21 به جائی می روم که تاریکی و ظلمت و هرج و مرج حکمفرما است و خود روشنی هم تاریکی است.»

11

1 صوفرِ نعماتی جواب داد:

2 «آیا به این همه سخنان پوچ و بیهوده نباید جواب داد؟

3 آیا کسی با پُرگوئی می تواند حق بجانب شمرده شود؟ آیا با یاوه گوئی می توانی دیگران را خاموش سازی؟ آیا می خواهی وقتی که دیگران را مسخره می کنی، آن ها ساکت بمانند و اعتراضی نکنند؟

4 تو ادعا می کنی که در پیشگاه خداوند پاک و بیگناه هستی،

5 اما ای کاش، خدا لب به سخن بگشاید و جواب ترا بدهد

6 و اسرار حکمت خود را برایت بیان کند، زیرا حکمت خدا جنبه های زیادی دارد که دانستن آن ها برای انسان خیلی مشکل است. بدان که خدا ترا کمتر از آنچه که سزاوار هستی، جزا داده است.

7 کسی نمی تواند حد و اندازۀ عظمت و قدرت خدای قادر مطلق را درک کند.

8 عظمت او بالا تر از آسمان ها و عمیقتر و وسیعتر از بحرها است و عقل تو حتی از تصور آن عاجز است.

9 اگر خدا ترا بگیرد و محاکمه کند، چه کسی می تواند مانع او شود؟

10 زیرا اعمال هیچ کسی از او پوشیده نیست و می داند که گناهکار کیست.

11 شخص احمق وقتی دانا می شود، که خر وحشی انسان بزاید.

12 حالا اگر با قلب صاف و پاک دست دعا را به سوی خدا بلند کنی،

13 از بدی و گناه بپرهیزی و شرارت را در خانه ات راه ندهی،

14 آنوقت می توانی با سربلندی، اطمینان کامل و بدون ترس و تشویش با دنیا روبرو شوی.

15 مصیبت ها را فراموش می کنی و همه را مثل آب رفته به خاطر می آوری.

16 زندگی ات درخشانتر از آفتاب نیمروز و تاریکی آن مثل صبح روشن می شود.

17 با امید و اطمینانِ خاطر زندگی می کنی و در راحت و آسایش بسر می بری.

18 بدون ترس می خوابی و همگی از تو تعریف و توصیف می کنند.اما چشمان بدکاران کور و راهِ گریز از هر سو به روی شان بسته می شود و یگانه امید شان مرگ می باشد.»

19 اما چشمان بدکاران کور و راهِ گریز از هر سو به روی شان بسته می شود و یگانه امید شان مرگ می باشد.»

12

1 آنگاه ایوب جواب داد:

2 «شما فکر می کنید که عقل همه مردم را دارید و وقتی بمیرید حکمت هم با شما می میرد.

3 اما بدانید که من هم مانند شما عقل دارم و از شما کمتر نیستم. چیزهائی را که گفتید هر کسی می داند.

4 در گذشته، هرگاه پیش خدا دعا می کردم، او دعای مرا اجابت می فرمود، اما حالا، در حالیکه گناهی ندارم، حتی دوستانم به من می خندند و مسخره ام می کنند.

5 آنهائی که آسوده و آرامند مصیبت زدگان را توهین می کنند و به افتادگان لگد می زنند.

6 خانۀ دزدان در امان است و کسانی که از خدا نمی ترسند، در آسایش بسر می برند. آن ها به قدرت خود متکی هستند نه به خدا.

7 چیزهائی را که شما می گوئید، اگر از حیوانات بپرسید به شما می آموزند. اگر از پرندگان سوال کنید به شما جواب می دهند. نباتات زمین برای تان بیان می کنند و حتی ماهیان به شما می گویند که دست قدرت خدا همه چیز را آفریده است.

8 زندگی هر زنده جان و نَفَس همۀ بشر در دست او است.

9 همانطوریکه با زبان مزۀ طعام خوب را می فهمیم، با گوش هم کلام حقیقت را تشخیص می دهیم.

10 اشخاص پیر دانا هستند، اما خدا دانا و توانا است. اشخاص پیر بصیرت دارند، ولی خدا دارای بصیرت و قدرت است.

11 آنچه را که خدا خراب کند، هیچ کسی نمی تواند آباد نماید. اگر کسی را به زندان بیندازد، کسی نمی تواند او را آزاد کند.

12 هرگاه باران را متوقف سازد، زمین خشک می شود و اگر طوفان را بفرستد زمین را زیر آب غرق می کند.

13 بلی، خدا توانا و دانا است و اختیار فریب دهندگان و فریب خوردگان در دست او است.

14 حکمت فرمانروایان و مشاوران را از آن ها می گیرد و قضات را احمق می سازد.

15 پادشاهان را خلع و اسیر خود می کند.

16 کاهنان را حقیر و زورمندان را سرنگون می سازد.

17 بلاغت معتمدین و فهم اشخاص پیر را از بین می برد.

18 حاکمان را ذلیل و زورمندان را حقیر می کند.

19 چیزهائی را که تاریک و مبهم هستند روشن می سازد.

20 به ملتها قوت و نیرو می بخشد و بعد آن ها را از بین می برد. به تعداد شان می افزاید و سپس آن ها را به دست دشمن می سپارد.

21 حکمت زمامداران جهان را از آن ها می گیرد و آن ها را در بیابان آواره می سازد.در تاریکی کورمال کورمال راه می روند و مانند مستان، اُفتان و خیزان قدم می زنند.

22 در تاریکی کورمال کورمال راه می روند و مانند مستان، اُفتان و خیزان قدم می زنند.

13

1 چیزهائی را که بیان کردید من قبلاً دیده و شنیده بودم.

2 هر چیزی را که شما می دانید، من هم می دانم و از شما کمتر نیستم.

3 اما می خواهم که با قادر مطلق صحبت کنم و دعوای خود را با او فیصله نمایم.

4 اما شما حقیقت را با دروغ می پوشانید و طبیبان بی کفایت هستید.

5 اگر براستی عاقل می بودید، حرفی نمی زدید.

6 حالا به دلایل من توجه کنید و به کلام من گوش بدهید.

7 شما چیزهائی را که خدا نفرموده است به دروغ جعل می کنید.

8 می خواهید به بهانۀ طرفداری از او حقیقت را بپوشانید و دعوای خود را ارائه نمائید.

9 وقتی از شما بازخواست کند، چه جوابی به او می دهید؟ آیا می توانید او را هم مثل انسانها فریب بدهید؟

10 بدانید که اگر از این کار دست نکشید، خدا شما را جزا می دهد.

11 آیا از هیبت او نمی ترسید؟ آیا عظمت او شما را به وحشت نمی اندازد؟

12 دلایل شما بی معنی و ادعای تان مانند دیوارهای گِلی سست و بی اساس است.

13 پس خاموش باشید و به من موقع بدهید که حرف خود را بزنم و بعد هرچه باداباد!

14 با این کار، جان خود را در خطر می اندازم.

15 اگر خدا مرا بکشد، بازهم امیدوارم و در حضور او از خود دفاع می کنم.

16 ممکن است با راستگوئی خود برائت حاصل کنم و چون شخص بیگناهی هستم با جرأت در پیشگاه خدا می ایستم.

17 حالا به سخنان من گوش بدهید و به بیانات من توجه کنید.

18 ادعای من اینست: من می دانم تبرئه می شوم

19 و کسی نمی تواند در این مورد مباحثه کند و اگر کسی دعوای مرا غلط ثابت نماید، آنگاه ساکت می شوم و می میرم.

20 خدایا، از تو فقط دو تقاضا دارم و اگر آن را اجابت فرمائی، آنگاه می توانم با تو روبرو شوم.

21 از جزای من دست بردار و با هیبت خود مرا به وحشت نینداز.

22 بعد وقتی مرا بخوانی حاضر می شوم، یا اجازه بده حرف خود را بزنم و آنوقت جواب مرا بده.

23 به من بگو که گناه و تقصیر من چیست و خطاهای مرا نشان بده.

24 چرا روی خود را از من می پوشانی و مرا دشمن خود می خوانی؟

25 آیا یک برگ خشک را که با باد رانده شده است، می ترسانی؟ آیا به یک پَرِ کاه حمله می کنی؟

26 تو اتهامات تلخی را علیه من می آوری و گناهان جوانی مرا به رُخم می کشی.

27 پاهایم را زولانه می کنی و در هر قدمی که بر می دارم، مراقب من هستی.در نتیجه، مانند چوبِ پوده و لباسِ کویه خورده، نابود می شوم.

28 در نتیجه، مانند چوبِ پوده و لباسِ کویه خورده، نابود می شوم.

14

1 ما ضعیف و ناتوان به دنیا آمده ایم و این حیات چند روزۀ ما پُر از زحمت است.

2 مثل گُل می شگفد و بزودی پژمرده می شود و مانند سایه ای زودگذر و ناپایدار است.

3 پس ای خدا، چرا بر چنین موجودی اینقدر سخت می گیری و از او بازخواست می کنی؟

4 از یک شئی کثیف چیز پاک به دست نمی آید.

5 شمار روزها و ماههای عمرش به تو معلوم است، سرنوشت او را تو تعیین کرده ای و هیچ کسی نمی تواند آنرا تغییر بدهد.

6 پس از خطای او چشم بپوش و او را بحال خودش بگذار تا پیش از اینکه با زندگی وداع کند، لحظه ای آسوده باشد.

7 برای یک درخت امیدی است که اگر قطع گردد دوباره سبز می شود و شاخهای تازه و تر دیگر بار می آورد.

8 اگر ریشه اش در زمین کهنه شود و تنه اش در خاک فرسوده گردد،

9 بازهم وقتیکه آب برایش برسد، مثل یک نهال تازه جوانه می زند و شگوفه می کند.

10 اما وقتی انسان می میرد فاسد می شود و از بین می رود و آنها کجا اند؟

11 و مثل آب بحر که تبخیر می کند و دریاها خشک می شوند،

12 انسان هم به خواب ابدی فرو می رود و تا نیست شدن آسمان ها بر نمی خیزد و کسی او را بیدار نمی کند.

13 ای کاش، مرا تا وقتی که غضبت فرونشیند، در زیر خاک پنهان می کردی و باز مرا در یک زمان معین دوباره بیاد می آوردی.

14 وقتی انسان می میرد، آیا دوباره زنده می شود؟ اما من در انتظار آن هستم که روزهای سخت زندگی ام پایان یابد و دوران شادکامی برسد.

15 آنوقت تو مرا می خوانی و من جواب می دهم و از دیدن این مخلوقت خوشحال می شوی.

16 تو مراقب هر قدم من می باشی و گناهانم را در نظر نمی گیری.

17 مرا از گناه پاک می سازی و خطاهایم را می پوشانی.

18 زمانی فرا می رسد که کوهها فرو می ریزند و از بین می روند. سنگها از جای شان کنده می شوند،

19 آب سنگها را می ساید و سیلابها خاک زمین را می شوید و به همین ترتیب، تمام امیدهای انسان را نقش بر آب می سازی.

20 تو بر او غالب می شوی، چهره اش را با پردۀ مرگ می پوشانی و او را برای ابد از بین می بری.

21 اگر فرزندانش به جاه و جلال برسند، او آگاه نمی شود و هرگاه خوار و حقیر گردند، بازهم بی اطلاع می مانند.او فقط درد خود را احساس می کند و برای خود ماتم می گیرد.»

22 او فقط درد خود را احساس می کند و برای خود ماتم می گیرد.»

15

1 آنگاه اَلیفاز تَیمانی جواب داد:

2 «ایوب، شخص عاقلی مثل تو نباید سخن احمقانه بگوید. کلام تو پوچ و مثل باد هوا است.

3 با این گونه سخنان بی معنی نمی توانی از خود دفاع کنی.

4 تو از خدا نمی ترسی و به او احترام نداری.

5 حرفهائی که می زنی گناهانت را آشکار می کنند و با حیله و نیرنگ صحبت می کنی.

6 حرف زبانت ترا محکوم می کند و علیه تو شهادت می دهد.

7 آیا فکر می کنی اولین انسانی که بدنیا آمد، تو بودی؟ آیا تو پیشتر از کوهها بوجود آمده ای؟

8 آیا تو از نقشۀ مخفی خدا آگاه بوده ای؟ آیا تو عاقلترین مرد روی زمین هستی؟

9 هر چیزی را که تو می دانی ما هم می دانیم و چیزهائی را که تو می فهمی برای ما هم واضح و روشن است.

10 ما حکمت و دانش را از اشخاص مو سفید و سالخورده که سن شان زیادتر از سن پدر تو است، آموختیم.

11 خدا به تو تسلی می بخشد و تو آنرا رد می کنی. ما از طرف خدا با ملایمت با تو حرف زدیم،

12 اما تو به هیجان آمده ای و از چشمانت خشم و غضب شراره می زند.

13 تو با این حرفهایت نشان می دهی که برضد خدا هستی.

14 آیا یک انسان فانی می تواند واقعاً نیک و پاک باشد و عادل شمرده شود؟

15 خدا حتی به فرشتگان خود هم اعتماد نمی کند و آسمان ها نیز در نظر او پاک نیستند،

16 چه رسد به انسان فاسد و ناچیز که شرارت را مثل آب می نوشد.

17 حالا به من گوش بده تا آنچه را که می دانم به تو بیان کنم.

18 اینها حقایقی اند که من از اشخاص دانشمند و حکیم آموختم که پدران شان بی کم و کاست به آن ها آشکار ساختند.

19 در آن وقت در سرزمین شان بیگانه ای نبود که آن ها را از راه راست خدا منحرف کند.

20 شخص شریر که به دیگران ظلم می کند در سراسر عمر خود درد و رنج می بیند.

21 صداهای ترسناک در گوشش طنین می اندازد. در وقتیکه فکر می کند آسوده و آرام است، ناگهان مورد حملۀ غارتگران قرار می گیرد.

22 امید فرار از تاریکی برایش نیست و عاقبت با شمشیر هلاک می شود.

23 در دیار بیگانگان برای یک لقمه نان آواره می گردد و می داند آیندۀ تاریک در پیشرو دارد.

24 مصیبت و بدبختی مثل پادشاهی که برای جنگ آماده باشد، او را به وحشت می اندازد،

25 زیرا دست خود را بر ضد خدا دراز کرده است و با قادر مطلق می جنگد.

26 با گستاخی سپر خود را به دست گرفته به او حمله می کند.

27 او هرچند آرام و از مال دنیا بی نیاز باشد،

28 اما سرانجام در شهرهای ویران و خانه های غیر مسکون که در حال فروریختن هستند، بسر می برد.

29 ثروتش برباد می شود و چیزی برایش باقی نمی ماند.

30 از تاریکی فرار کرده نمی تواند و مانند درختی که آتش بگیرد و شاخهایش بسوزند و شگوفه هایش دستخوش باد شوند، دارو ندار خود را از دست می دهد.

31 انسان نباید به چیزهای بیهوده و ناپایدار خود را فریب بدهد، زیرا این کار فایده ای ندارد

32 و پیش از آنکه چشم از جهان بپوشد، برایش معلوم می شود که اتکاء به چیزهای فانی بیهوده است.

33 مثل تاک که انگورهای غوره اش پیش از پخته شدن بریزند و مانند درخت زیتون که شگوفه هایش بتکند، بی ثمر می گردند.

34 اشخاص بی خدا، بی اولاد می شوند و خانۀ رشوه خواران در آتش می سوزد.آن ها برای شرارت نقشه می کشند و دلهای شان پُر از مکر و حیله است.»

35 آن ها برای شرارت نقشه می کشند و دلهای شان پُر از مکر و حیله است.»

16

1 ایوب جواب داد:

2 «من این سخنان را بسیار شنیده ام. تسلی شما مرا زیادتر عذاب می کند.

3 تا به کی به این حرفهای بیهودۀ تان ادامه می دهید؟ آیا شما باید همیشه حرف آخر را بزنید؟

4 اگر من بجای شما می بودم، من هم می توانستم همین حرفها را بزنم و بعنوان اعتراض سر خود را تکان می دادم.

5 شما را نصیحت می کردم و با سخنان گرم شما را تسلی می دادم.

6 هر چیزیکه بگویم از درد و رنج من کاسته نمی شود و اگر خاموش هم باشم دردم را دوا نمی کند.

7 زیرا تو ای خدا، تو مرا از زندگی خسته ساختی و خانواده ام را از بین بردی.

8 تو عرصه را بر من تنگ کردی و دشمن من شدی. آنقدر لاغر شده ام که از بدن من فقط پوست و استخوان باقی مانده است و مردم این را دلیل گناهان من می دانند.

9 با خشم خود گوشت بدنم را پاره کرده است، به نظر نفرت به من نگاه می کند و مرا دشمن خود می پندارد.

10 مردم مرا مسخره می کنند و به دور من جمع شده به روی من سیلی می زنند.

11 خدا مرا به دست مردم ظالم و شریر سپرده است.

12 من زندگی آرام و آسوده ای داشتم، اما خدا از گلوی من گرفت و تکه تکه ام کرد. حالا مرا هدف خود قرار داده است

13 و تیرهای خود را از هر سو به سوی من حواله می کند، مرا مجروح می سازد و رحمی نشان نمی دهد.

14 او مانند یک جنگجو حمله می کند و پیهم به من زخم می زند.

15 لباس ماتم پوشیده و در خاکِ خواری نشسته ام.

16 از بس که گریه کرده ام چشمانم سرخ شده و دیدگانم را تاریکی فرا گرفته است.

17 اما من شخص شریری نیستم و دعای من از صمیم قلب است.

18 ای زمین، حق مرا تلف مکن و نگذار که فریاد من بخاطر عدالت خاموش شود.

19 شاهد من در آسمان است و از من شفاعت می کند.

20 دوستان من مسخره ام می کنند، اما من سیل اشک را در حضور خدا جاری می سازم

21 و پیش او زاری می کنم که به عنوان یک دوست به من گوش بدهد و حرفهای مرا بشنود.زیرا به زودی می میرم و به جائی می روم که امید بازگشت از آن نیست.

22 زیرا به زودی می میرم و به جائی می روم که امید بازگشت از آن نیست.

17

1 روح من شکسته، عمر من پایان یافته و پایم به لب گور رسیده است.

2 ببین که مردم چطور مرا مسخره می کنند و هر جا که می روم آن ها را می بینم.

3 خدایا، تو ضامن من باش، زیرا همه کس مرا گناهکار می دانند و چون تو به آن ها عقل و حکمت نداده ای، نمی توانند به من کمک کنند. پس نگذار که آن ها بر من پیروز شوند.

4 کسیکه برای کسب منفعت از دوستان خود بدگوئی کند، فرزندانش کور می شوند.

5 خدا مرا مایۀ تمسخر مردم ساخته است و آن ها برویم تف می اندازند.

6 از غم و اندوه چشمانم تار گشته اند و از من سایه ای بیش باقی نمانده است.

7 مردمان وقتی مرا به این حال می بینند، تعجب می کنند، اما سرانجام بیگناهان علیه مردم بدکار قیام می کنند

8 و اشخاص نیک در کارهای خوب پیشرفت می نمایند و روز بروز قویتر می گردند.

9 اگر همۀ تان بیائید و در برابر من بایستید، گمان نمی کنم که بتوانم شخص فهمیده ای در بین شما بیابم.

10 عمر من بپایان رسیده است و آرزو هایم همه نقش بر آب شده اند.

11 دوستانم می گویند که از پی شامِ تاریک، روز روشن می آید، اما خودم می دانم که من همیشه در تاریکی باقی خواهم ماند.

12 یگانه آرزوی من اینست که به دیار مردگان بروم و آنجا خانۀ ابدی من باشد.

13 قبر را پدر و کِرم را مادر و خواهر خود بخوانم.

14 پس امید من کجاست؟ چه کسی آنرا برایم پیدا می کند؟نه، امید من با من به گور می رود و با هم یکجا خاک می شویم.»

15 نه، امید من با من به گور می رود و با هم یکجا خاک می شویم.»

18

1 آنگاه بِلدَدِ شوحی جواب داد:

2 «آیا نمی خواهی لحظه ای خاموش باشی؟ اگر به ما گوش بدهی، می توانیم بدرستی با هم صحبت کنیم.

3 آیا تو فکر می کنی که ما مثل حیوانات، احمق و بی شعور هستیم؟

4 تو با خشمت به خودت صدمه می رسانی. آیا بخاطریکه تو خشمگین هستی، زندگی به روی زمین نباشد؟ آیا می خواهی که خدا برای قناعت تو صخره ها را از جای شان بیجا کند؟

5 چراغ شخص بدکار خاموش می شود و شعلۀ آتش او نوری نخواهد داشت.

6 نور خانۀ مرد شریر به تاریکی تبدیل می گردد و چراغش خاموش می شود.

7 قدمهایش سست و قربانی نقشه های خود می گردد.

8 بسوی دام قدم بر می دارد و پایش در تله می افتد و رهائی نمی یابد.

9 در سر راه او دام پنهان شده است و تله ای در مسیر او قرار دارد.

10 ترس و وحشت از هر سو بر او هجوم می آورد و قدم بقدم او را تعقیب می کند.

11 قحطی و گرسنگی نیروی او را زایل می سازد و مصیبت در سر راهش کمین می کند.

12 به مرض کشندۀ گرفتار می شود و در کام مرگ فرو می رود.

13 از خانه ای که در آن آسوده بود، جدا می شود و به دست پادشاه مرگ سپرده می شود.

14 مسکنش با آتش گوگرد از بین می رود و خانه اش خالی می شود.

15 ریشه و شاخه هایش پژمرده و خشک شده، نابود می گردند.

16 خاطره اش از روی زمین محو می شود و هیچ کس نام او را بیاد نمی آورد.

17 از دنیای زندگان رانده شده به تاریکی انداخته می شود.

18 در بین قومش بازمانده و نسلی از او باقی نمی ماند.

19 مردم از غرب و شرق از دیدن وضع او حیران می شوند و وحشت می کنند.بلی، مردم گناهکار و کسانی که خدا را نمی شناسند به این مصیبت ها گرفتار می شوند.»

20 بلی، مردم گناهکار و کسانی که خدا را نمی شناسند به این مصیبت ها گرفتار می شوند.»

19

1 ایوب جواب داد:

2 «تا بکی می خواهید با سخنان تان مرا عذاب بدهید و دلم را بشکنید؟

3 به مراتب به من اهانت کرده اید و از رفتار خود با من خجالت نمی کشید.

4 اگر من گناهی کرده باشم، ضرر آن به خودم می رسد و به شما آسیبی نمی رساند.

5 شما خود را بهتر و برتر از من می دانید و مصیبت های مرا دلیل گناه من می پندارید.

6 در حالیکه خدا این روز بد را بر سر من آورده و به دام خود گرفتارم کرده است.

7 حتی وقتی از ظلمی که به من شده است فریاد می زنم و کمک می طلبم، کسی به داد من نمی رسد.

8 او راه مرا مسدود و تاریک کرده است و امید رهائی از این وضع برای من نیست.

9 او عزت و اعتبار مرا از بین برد و هرچه که داشتم از من گرفت.

10 از هر طرف مرا خُرد و خمیر کرده و نهال آرزوی مرا از ریشه بر کنده است.

11 آتش غضب خود را بر من افروخته است و مرا دشمن خود می شمارد.

12 لشکر خود را می فرستد تا خیمۀ مرا محاصره کنند.

13 او خانواده ام را از من جدا کرد و آشنایانم را بیگانه ساخت.

14 خویشاوندان و دوستانِ نزدیک من فراموشم کردند

15 و مهمان خانه ام مرا از یاد برد. کنیزان خانه ام مرا نمی شناسند و برای شان بیگانه شده ام.

16 خدمتگار خود را با زاری و التماس صدا می کنم، اما او جوابم را نمی دهد.

17 زن من طاقت بوی دهان مرا ندارد و برادرانم از من بیزار هستند.

18 حتی کودکان به نظر حقارت به من می نگرند و مسخره ام می کنند.

19 دوستان صمیمی ام از من متنفرند و کسانی را که دوست داشتم، مخالف من شده اند.

20 از من فقط پوست و استخوان باقی مانده است و به سختی از مرگ گریخته ام.

21 شما دوستان من هستید، بر من رحم کنید، زیرا دست خدا مرا به این روز انداخته است.

22 چرا شما مثل خدا به من جفا می کنید؟ آیا اینهمه آزاری که دیده ام برای من کافی نیست؟

23 ای کاش سخنان مرا کسی یادداشت می کرد و در کتابی می نوشت

24 و یا با قلم آهنین برای همیشه بر سنگی حک می نمود،

25 زیرا می دانم که نجات بخشای من زنده است و سرانجام به زمین خواهد ایستاد.

26 و یقین دارم که حتی پس از آنکه گوشت و پوست بدنم بپوسند، خدا را می بینم.

27 او برای من بیگانه نیست. او را با همین چشمان خود خواهم دید.

28 وقتی گفتید: «چگونه او را عذاب کنیم.» از حال رفتم. شما می خواستید با بهانه ای مرا متهم سازید.پس از شمشیر مجازات خدا بترسید و بدانید که روز داوری خدا در انتظار شما است.»

29 پس از شمشیر مجازات خدا بترسید و بدانید که روز داوری خدا در انتظار شما است.»

20

1 آنگاه صوفرِ نعماتی جواب داد:

2 «ایوب، سخنان تو مرا بی حوصله ساخته است و دیگر نمی توانم خاموش بمانم و مجبورم که جوابت را بدهم.

3 سخنان تو همه توهین آمیز بودند و من می دانم که چگونه به تو جواب بدهم.

4 می دانی که از زمان قدیم، وقتی انسان اولین بار بر زمین قرار داده شد،

5 سعادت و خوشی مردم بدکار همیشه ناپایدار بوده است.

6 آن ها هر قدر در زندگی پیشرفت کنند و جاه و جلال شان سر به فلک بکشد،

7 سرانجام مانند فضله دور افگنده شده برای همیشه نابود می گردد و آشنایان شان می گویند: «آن ها کجا هستند؟»

8 مثل خواب و خیال محو می شوند.

9 دیگر به نظر نمی خورند و از جائی که زندگی می کردند، برای همیشه ناپدید می گردند.

10 فرزندان شان از مردم فقیر گدائی می کنند و همۀ آنچه را که از مردم بزور گرفته بودند، پس می دهند.

11 بدنهای شان که زمانی جوان و نیرومند بودند، به گور می روند و خاک می شوند.

12 آن ها از شرارت لذت می برند. طعم آن دهان شان را شیرین نگه می دارد،

13 اما آنچه را که خورده اند در شکم شان ترش کرده به زهر مار تبدیل می شود

14 و ثروتی را که بلعیده اند، قی می کنند. خدا همه را از شکم شان بیرون می کشد.

15 آنچه را که خورده اند مانند زهر مار آن ها را مسموم کرده هلاک می سازد.

16 آنقدر زنده نمی مانند که از نعمت های روغن زیتون، شیر و عسل بهره ای بردارند

17 و از دارائی و مال خود استفاده کنند و لذت ببرند.

18 زیرا آن ها به مردم مسکین ظلم نموده مال شانرا غصب کردند و خانه ای را که خود شان نساخته بودند، بزور گرفتند.

19 در اندوختن ثروت حریص هستند و قناعت ندارند.

20 از مالی که دزدی کرده اند، چیزی برای شان باقی نمی ماند و خوشبختی آن ها زوال می شود.

21 در اوج سعادت، ناگهان مصیبت و بدبختی بر سر شان می آید و رنج و مصیبت دامنگیر شان می شود.

22 در وقتی که همه چیز دارند و شکم شان سیر است، به غضب خدا گرفتار می شوند.

23 از شمشیر آهنین فرار می کنند، اما هدف تیر برنجی قرار می گیرند.

24 وقتی تیر را از بدن شان بیرون می کشند، نوک براق آن جگر شان را پاره می کند و وحشتِ مرگ آن ها را فرا می گیرد.

25 همه مال و ثروتی را که اندوخته اند، نابود می شوند و آتش ناگهانی باقیماندۀ دارائی آن ها را از بین می برد.

26 آسمان ها گناهان شان را آشکار می سازند و زمین علیه آن ها گواهی می دهد.

27 در اثر خشم خدا مال خانۀ شان تاراج می شود.اینست سرنوشت مردم بدکار که خدا برای شان تعیین فرموده است.»

28 اینست سرنوشت مردم بدکار که خدا برای شان تعیین فرموده است.»

21

1 آنگاه ایوب جواب داد:

2 «لطفاً به حرفهای من به دقت گوش بدهید تا دل من تسلی یابد.

3 به من موقع بدهید که حرفهای خود را بزنم و بعد اگر خواستید مسخره ام کنید.

4 من از خدا شکایت دارم نه از انسان و به همین دلیل صبر و طاقتم را از دست داده ام.

5 به من نگاه کنید و از تعجب دست بر دهان بگذارید و خاموش باشید.

6 وقتی مصیبت هائی را که بر سر من آمده است بیاد می آورم، تمام بدنم از وحشت به لرزه می آید.

7 چرا مردم بدکار تا سن پیری زنده می مانند و به قدرت و جلال می رسند؟

8 فرزندان و نواسه های خود را می بینند که پیش روی شان بزرگ می شوند.

9 خانه های شان از هر گونه خوف و خطر در امان هستند و خدا آن ها را جزا نمی دهد.

10 تعداد گله های شان افزایش می یابد و هیچ کدام آن ها تلف نمی شود.

11 کودکان شان بیرون می روند و مانند گوسفندان رقص و پایکوبی می کنند.

12 با آواز دایره و رباب و نَی، سرودِ خوشی را می سرایند.

13 بدکاران عمر خود را در خوشبختی و کامرانی می گذرانند و با آسودگی و خاطرِ جمع از جهان می روند.

14 از خدا می خواهند که کاری به کار شان نداشته باشد و مایل نیستند که راه راست خدا را بشناسند.

15 می گویند: «قادر مطلق کیست که بندگی او را نمائیم؟ چه فایده که پیش او دعا کنیم؟»

16 آن ها ادعا می کنند که سعادت شان نتیجۀ سعی و کوشش خود آن ها است، اما من با طرز فکر شان موافق نیستم.

17 آیا گاهی چراغ شریران خاموش شده یا بلائی بر سر شان آمده است؟ آیا گاهی خدا آن ها را از روی غضب خود جزا داده است؟

18 یا مثل کاهی در برابر باد یا مانند خاک در برابر طوفان پراگنده کرده است؟

19 شما می گوئید که خدا فرزندان گناهکاران را بعوض آن ها مجازات می کند، اما من می گویم که خدا باید خود گناهکار را جزا بدهد تا بداند که خدا از گناه چشم نمی پوشد.

20 خود شان باید نابودی خود را ببینند و از جام غضب خدای قادر مطلق بنوشند.

21 وقتی انسان می میرد دیگر احساس نمی کند که خانواده اش در چه وضعی قرار دارد.

22 آیا کسی می تواند به خدائی که داور عالم است، بگوید که چه باید بکند؟

23 بعضی بعد از یک عمر مسعود و آسوده و با صحت کامل و در حالیکه از همه نعمت دنیا برخوردارند، از جهان می روند،

24 و برخی در بدبختی و بی بهره از لذات زندگی، می میرند.

25 اما همه یکسان به خاک می روند خوراک کرمها می شوند.

26 من می دانم که شما چه فکر می کنید و چه نقشه ای دارید.

27 می گوئید: «خانۀ بزرگان و امیران چه شد و آنهائی که کار شان همیشه شرارت بود، کجا هستند؟»

28 بروید از کسانی که دنیا را دیده اند، بپرسید و گزارش سفر آن ها را مطالعه کنید.

29 آنگاه می دانید که عموماً اشخاص بدکار در روز بد و مصیبت در امان می مانند و از غضب خدا نجات می یابند.

30 شخص شریر را هیچ کسی متهم نمی کند به سزای اعمالش نمی رساند.

31 وقتی می میرد با احترام خاصی به خاک سپرده می شود و در مقبره اش نگهبان می گمارند.

32 مردمِ بسیار جنازۀ او را مشایعت می کنند حتی خاک هم او را با خوشی می پذیرد.پس شما چطور می توانید با سخنان پوچ و بی معنی تان مرا تسلی بدهید؟ همه جوابهای تان غلط و از حقیقت دورند.»

33 پس شما چطور می توانید با سخنان پوچ و بی معنی تان مرا تسلی بدهید؟ همه جوابهای تان غلط و از حقیقت دورند.»

22

1 اَلیفاز تَیمانی جواب داد:

2 «آیا یک انسان فانی می تواند فایده ای به خدا برساند؟ حتی عاقلترین انسانها نمی تواند برای او مفید باشد.

3 هر قدر که صالح و راستکار باشی باز هم برای خدا مفید نیستی و بی عیب بودن تو برای او سودی ندارد.

4 او ترا بخاطر تقوایت از مجازات معاف نمی کند و از داوری او مستثنی نیستی.

5 گناهان تو بیشمار و شرارت تو بسیار زیاد است،

6 زیرا لباسهای دوستانت را که از تو مقروض بودند گرو گرفتی و آن ها را برهنه گذاشتی.

7 به تشنگان خسته، آب ندادی و نان را از گرسنگان دریغ کردی.

8 با استفاده از قدرت و مقامت صاحب مُلک و زمین شدی.

9 تو نه تنها به بیوه زنان کمک نکردی، بلکه مال یتیمان را هم خوردی و به آن ها رحم ننمودی.

10 بنابران، در دامهای وحشت گرفتار شده ای و بلای ناگهانی بر سرت آمده است.

11 در ظلمت و ترس بسر می بری و عنقریب سیلاب نیستی ترا در خود فرو می برد.

12 خدا بالا تر از آسمان ها است. ستارگان را بنگر که چقدر دور و بلند هستند.

13 با اینهم تو می گوئی که خدا چطور می تواند از پس ابر های تیره و غلیظ شاهد اعمال من باشد و مرا داوری کند.

14 ابر های ضخیم او را احاطه کرده است و او در آن بالا، بر گنبد آسمان حرکت می کند.

15 آیا می خواهی طریقی را دنبال کنی که گناهکاران در گذشته از آن پیروی می کردند؟

16 آن ها به مرگ نابهنگام گرفتار شدند و اساس و بنیاد شان را سیلاب نیستی خراب کرد.

17 زیرا آن ها به قادر مطلق گفتند: «با ما کاری نداشته باش. تو به ما کمکی کرده نمی توانی.»

18 در حالیکه خدا خانه های شان را با هر گونه نعمت برکت داده بود. به همین جهت، من با این مردم شریر هم عقیده نیستم.

19 وقتی بدکاران هلاک می شوند، اشخاص صالح و بیگناه خوشی می کنند و می خندند

20 و می گویند: بدخواهان ما از بین رفتند و دارائی و مال شان در آتش سوخت.

21 پس ای ایوب، با خدا آشتی کن و از دشمنی با او دست بردار تا از برکات او برخوردار شوی.

22 هدایات او را بپذیر و کلام او را در دلت حفظ کن.

23 اگر بسوی خدا برگردی و بدی و شرارت را در خانه ات راه ندهی، آنگاه زندگی گذشته ات به تو اعاده می شود.

24 اگر از گنج و طلائی که داری بگذری،

25 اگر خدای قادر مطلق را بجای طلا و نقره دوست بداری،

26 آنوقت او مرجع سُرُور تو می شود و تو همیشه به او اعتماد خواهی کرد.

27 وقتی بحضور او دعا کنی او دعایت را می پذیرد و می توانی نذرهایت را بدهی.

28 هر تصمیمی که بگیری در انجام آن موفق می شوی و راههایت همیشه روشن می باشند.

29 خدا مردمان حلیم و فروتن را سرفراز و اشخاص متکبر را خوار و ذلیل می سازد.پس اگر راستکار بمانی و گناه نکنی، او ترا نجات می دهد.»

30 پس اگر راستکار بمانی و گناه نکنی، او ترا نجات می دهد.»

23

1 ایوب جواب داد:

2 «من هنوز هم از خدا شکایت دارم و پیش او ناله می کنم، اما با اینهم او از آزار من دست بردار نیست.

3 ای کاش، می دانستم که خدا را در کجا می توانم بیابم تا پیش تخت او می رفتم.

4 دعوای خود را به پیشگاه او عرضه می کردم و دلایل خود را به او می گفتم.

5 آنگاه می دانستم که به من چه جواب می دهد و چه می گوید.

6 آیا از قدرت و عظمت خود علیه من کار می گیرد؟ نه، یقین دارم که به سخنان من گوش می دهد.

7 چون من شخص راستکاری هستم، می توانم با او گفتگو کنم و او که داور من است، برای همیشه تبرئه ام می کند.

8 اما وقتی به شرق می روم، او آنجا نیست و به جستجوی او به غرب می روم او را نمی یابم.

9 آثار دست قدرت او را در شمال و جنوب می بینم، اما خودش دیده نمی شود.

10 او هر قدمی که بر می دارم، می بیند و وقتیکه مرا آزمایش کند، مثل طلای ناب بیرون می آیم.

11 من وفادارانه طریق او را دنبال نموده و از راه او انحراف نکرده ام.

12 اوامر او را بجا آورده و کلام او را چون گنجی در دل خود نگهداشته ام.

13 خدا تغییر نمی پذیرد و هیچ کس نمی تواند او را از اراده اش باز دارد.

14 او نقشه ای را که برای من کشیده است، عملی می سازد و این تنها یکی از نقشه های او است.

15 وقتی به این چیزها می اندیشم، از حضور او وحشت می کنم.

16 خدای قادر مطلق جرأت مرا سلب کرده و مرا هراسان ساخته استو با تاریکی ترسناک و ظلمت غلیظ مرا پوشانده است.

17 و با تاریکی ترسناک و ظلمت غلیظ مرا پوشانده است.

24

1 چرا خدا وقتی را برای داوری تعیین نمی کند؟ تا چه وقت بندگان او انتظار بکشند؟

2 مردم بدکار حدود زمین را تغییر می دهند تا مُلک زیادتر به دست آورند. گلۀ مردم را می دزدند و به چراگاه خود می برند.

3 خرهای یتیمان را می ربایند و گاو بیوه زنان را گرو می گیرند.

4 مردم مسکین را از حق شان محروم می سازند و نیازمندان از ترس آن ها خود را مخفی می کنند.

5 مردم فقیر مانند خرهای وحشی بخاطر به دست آوردن خوراک برای خود و فرزندان خود در بیابان زحمت می کشند.

6 در کشتزاری که از خود شان نیست درو می کنند و در تاکستان شریران خوشه می چینند.

7 شبها برهنه و بدون لباس و رخت خواب در سرما می خوابند.

8 در زیر باران کوهستان، تر می شوند و در بین صخره ها پناه می برند.

9 اشخاص ظالم کودکان یتیم را از آغوش مادران شان می ربایند و اطفال فقیران را در مقابل قرض خود گرو می گیرند.

10 این مردم مسکین برهنه و با شکم گرسنه محصول دیگران را حمل می کنند.

11 در کارخانه ها روغن زیتون می کَشَند و شراب می سازند، بدون آنکه خود شان مزۀ آنرا بچشند.

12 صدای ناله و فریاد ستمدیدگان و زخمیانِ در حال مرگ از شهر بگوش می رسد و کمک می طلبند، اما خدا به نالۀ آن ها توجه نمی کند.

13 بعضی کسانی هستند که علیه نور تمرد می کنند؛ راه آن را نمی شناسند و در آن راه نمی روند.

14 آدمکشان صبح وقت بر می خیزند تا مردم فقیر و محتاج را به قتل برسانند و منتظر شب می مانند تا دزدی و زنا کنند و می گویند: کسی ما را نمی بیند.

15 شبها برای دزدی در خانه های مردم نقب می زنند و در ظرف روز خود را پنهان می کنند و روی روشنی را نمی بینند.

16 شب تاریک برای آن ها مثل روشنی صبح است، زیرا سر و کار شان با وحشتِ تاریکی است.»

17 «شخص شریر دستخوش سیل و طوفان می شود و مُلک و زمین او مورد لعنت خدا قرار می گیرد و بی ثمر می ماند.

18 خشکی و گرما آب برف را تبخیر می سازد و گناهکاران در کام مرگ فرو می روند.

19 حتی مادران شان هم آن ها را از یاد می برند و فراموش می کنند و اثری از آن ها باقی نمی ماند.

20 به زنان بی اولاد آزار می رسانند و به بیوه زنان احسان نمی کنند.

21 خدا با قدرت خود عمر زورمندان را طولانی می سازد. آن ها ظاهراً موفق به نظر می رسند، اما در واقع امیدی در زندگی ندارند.

22 شاید خدا به آن ها در زندگی امنیت ببخشد و از آن ها حمایت کند، ولی همیشه مراقب اعمال آن ها است.

23 برای مدتی موفق می شوند، لیکن بزودی مثل علف پژمرده می شوند و مانند خوشه های گندم قطع می گردند.حالا، آیا کسی می تواند سخنان مرا تکذیب کند و حقیقت آن را ثابت نماید؟»

24 حالا، آیا کسی می تواند سخنان مرا تکذیب کند و حقیقت آن را ثابت نماید؟»

25

1 آنگاه بِلدَد شوحی جواب داد:

2 «سلطنت و هیبت از آن خدا است و در آسمان ها صلح را برقرار می کند.

3 کسی نمی تواند شمارۀ فرشتگانی را که در خدمت او هستند، بداند. نور خدا بر همه کس و در همه جا می تابد.

4 پس آیا یک انسان فانی می تواند در نظر خدا پاک و بی عیب باشد؟

5 حتی مهتاب و ستارگان در نظر او درخشنده و پاک نیستند.چه رسد به انسان خاکی و بنی آدمی که کِرمی بیش نیست.»

6 چه رسد به انسان خاکی و بنی آدمی که کِرمی بیش نیست.»

26

1 ایوب جواب داد:

2 «چه مددگاران خوبی برای منِ مسکین و بیچاره هستید.

3 و با پندهای عالی و گفتار حکیمانه مرا متوجه حماقتم ساختید.

4 چه کسی به این سخنان شما گوش می دهد و چه کسی این حرفها را به شما الهام کرده است؟»

5 «ارواح مردگان، آبها و موجوداتی که در آن ها زندگی می کنند، در حضور خدا می لرزند.

6 در دنیای اموات همه چیز برای او آشکار است و هیچ چیزی از نظر او پوشیده نیست.

7 خدا آسمان را بر فضا پهن کرد و زمین را بی ستون معلق نگهداشته است.

8 او ابر ها را از آب پُر می سازد و ابر ها از سنگینی آن نمی ترکد.

9 روی تخت خود را با ابر می پوشاند و از نظرها پنهان می کند.

10 او افق را بر روی اقیانوسها کشید و ذریعۀ آن سرحد تاریکی و روشنی را تعیین کرد.

11 از نهیب او ستونهای آسمان به لرزه می آیند.

12 با قدرت خود بحر متلاطم را آرام می سازد و با حکمت خود هیولای بحری را رام می کند.

13 روح او آسمان ها را زینت داده است و دست او مار تیزرَو را هلاک کرده است.اینها فقط ذره ای از قدرت او و شمه ای از کارروائی های او است که ما می شنویم، اما هیچ کسی حتی قیاس کرده نمی تواند که خدا چقدر توانا و با عظمت است.»

14 اینها فقط ذره ای از قدرت او و شمه ای از کارروائی های او است که ما می شنویم، اما هیچ کسی حتی قیاس کرده نمی تواند که خدا چقدر توانا و با عظمت است.»

27

1 ایوب به کلام خود ادامه داده گفت:

2 «به حیات خدای قادر مطلق که حق مرا تلف کرده و زندگی مرا تلخ و زار ساخته است، قسم می خورم

3 که تا جان به تن دارم و تا زمانی که خدا به من نَفَس می دهد،

4 حرف غلط از زبانم شنیده نشود و سخن دروغ نگویم.

5 من هیچگاهی حرف شما را تصدیق نمی کنم و تا که بمیرم ادعای بیگناهی می نمایم.

6 تا آخر عمر با پاکی و راستکاری و وجدان پاک زندگی می کنم.

7 می خواهم که دشمنان من مثل شریران و بدکاران جزا ببینند.

8 اگر خدا شخص شریر را هلاک کند و به زندگی اش خاتمه بدهد، چه امیدی برایش باقی می ماند؟

9 آیا خدا فریاد شان را در وقت سختی و مشکلات می شنود؟

10 آن ها باید از حضور قادر مطلق لذت ببرند و در همه اوقات از او کمک بخواهند.

11 اجازه بدهید که من در بارۀ قدرت خدای قادر مطلق بی کم و کاست به شما معلومات بدهم.

12 یقین دارم که خود شما هم تا اندازه ای از کارهای او آگاه هستید، پس چرا بیهوده سخن می گوئید؟»

13 «این است سرنوشت مردم خطاکار و ظالم که خدای قادر مطلق برای شان تعیین فرموده است:

14 این مردم دارای فرزندان زیاد می شوند، اما آن ها یا با شمشیر به قتل می رسند و یا از گرسنگی می میرند.

15 کسانی هم که باقی بمانند در اثر مرض و بلا به زیر خاک می روند که حتی بیوه های شان هم برای آن ها گریه و ماتم نمی کنند.

16 مردم خطاکار هرچند مثل ریگ دریا پول جمع کنند و بی اندازه لباس داشته باشند،

17 اما عاقبت اشخاص نیک پول آن ها را مصرف می کنند و لباس های شان را می پوشند.

18 آن ها خانه هائی می سازند که مثل تار عنکبوت و سایبان دشتبانان دوامی ندارند.

19 آن ها ثروتمند به بستر می روند، اما وقتی بیدار می شوند و چشم باز می کنند، می بینند که ثروت شان از دست رفته است.

20 سیلاب وحشت آن ها را فرا می گیرد و طوفان نیستی در شب آن ها را با خود می برد.

21 باد شرقی آن ها را به هوا بلند می کند و از خانه های شان دور می سازد.

22 با بیرحمی بر آن ها که در حال فرار هستند، می وزد.مردم بخاطر مصیبتی که بر سر آن ها آمده است، کف می زنند و آن ها را مسخره می کنند.»

23 مردم بخاطر مصیبتی که بر سر آن ها آمده است، کف می زنند و آن ها را مسخره می کنند.»

28

1 نقره از معدن استخراج می شود و طلا را در کوره تصفیه می کنند.

2 آهن را از زمین و مس را از سنگ به دست می آورند.

3 مردم در اعماق تاریکی تفحص می کنند و برای سنگهای معدنی به دورترین نقطۀ زمین به جستجو می پردازند.

4 در دره هائی که پای بشر نرسیده است نقب می زنند و از طنابها خود را آویزان کرده به درون آن ها می روند.

5 سطح زمین خوراک بار می آورد، در حالیکه در زیر هستۀ همین زمین آتش مذاب نهفته است.

6 سنگهای زمین دارای یاقوت و طلا هستند.

7 حتی پرندگان شکاری و عقابها آن معادن را نمی شناسند و ندیده اند.

8 شیر و حیوان درندۀ دیگر در آن جاها قدم نزده اند.

9 اما مردم سنگ خارا را می شکنند و کوهها را از بیخ می کنند،

10 صخره ها را می شگافند و سنگهای نفیس را به دست می آورند.

11 سرچشمۀ دریاها را می کاوند و اشیای نهفته را بیرون می آورند.

12 اما حکمت را در کجا می توان یافت و جای دانش کجا است؟

13 انسان فانی راه آن را نمی داند و در دنیای زندگان پیدا نمی شود.

14 اعماق اوقیانوسها می گویند: «حکمت نزد ما نیست و در اینجا پیدا نمی شود.»

15 حکمت را نمی توان با طلا خرید و ارزش آن بیشتر از نقره است.

16 گرانبهاتر از طلا و جواهرات نفیس است.

17 طلا و الماس را نمی توان با حکمت برابر کرد و با جواهر و طلای نفیس تبادله نمی شود.

18 ارزش حکمت بمراتب بالا تر از مرجان و بلور و گرانتر از لعل است.

19 یاقوت کبود و طلای خالص را نمی توان با حکمت مقایسه کرد.

20 پس حکمت را از کجا می توان به دست آورد و منشأ دانش کجا است؟

21 حکمت از نظر تمام زنده جانها پوشیده است و حتی پرندگان هوا آن را دیده نمی تواند.

22 مرگ و نیستی ادعا می کنند که فقط آوازۀ آن را شنیده اند.

23 تنها خدا راه حکمت را می شناسد و می داند که آن را در کجا می توان یافت.

24 زیرا هیچ گوشۀ زمین از او پوشیده نیست و هر چیزی که در زیر آسمان است می بیند.

25 خدا به باد قدرت وزیدن را می دهد و حدود و اندازۀ بحرها را تعیین می کند.

26 به باران فرمان می دهد که در کجا ببارد و برق و صاعقه در کدام مسیر تولید شود.

27 پس او می داند که حکمت در کجا است. او آنرا دید و آنرا بیان کرد؛ آنرا مهیا ساخت و تأیید فرمود.خدا به انسان گفت: «به یقین بدانید که ترس از خداوند حکمت واقعی است و پرهیز کردن از شرارت دانش حقیقی است.»

28 خدا به انسان گفت: «به یقین بدانید که ترس از خداوند حکمت واقعی است و پرهیز کردن از شرارت دانش حقیقی است.»

29

1 ایوب به کلام خود ادامه داده گفت:

2 «ای کاش دوران سابق و آن روزهائی که خدا نگهدار من بود، دوباره می آمد.

3 درآن روزها نور او بر من می تابید و راه تاریک مرا روشن می کرد.

4 آن وقت دوران کامرانی من بود و از دوستی خدا برخوردار بودم.

5 خدای قادر مطلق با من بود و فرزندانم به دور من جمع بودند.

6 پاهای خود را با شیر می شستم و از صخره ها برای من روغن زیتون جاری می شد.

7 وقتی به دروازۀ شهر می رفتم و به چوکی خود می نشستم،

8 جوانان به من راه می دادند و مو سفیدان بپا بر می خاستند.

9 بزرگان شهر از حرف زدن باز می ایستادند و سکوت می کردند.

10 حتی شخصیت های مهم با دیدن من خاموش می شدند و حرفی زده نمی توانستند.

11 هر کسی که مرا می دید و سخنان مرا می شنید، از من تعریف و توصیف می کرد.

12 زیرا من به داد مردم فقیر می رسیدم و به یتیمانِ بی کس کمک می کردم.

13 کسانی که در حال مرگ بودند، برایم دعا می کردند و با کار ثواب دل بیوه زنان را خوش می ساختم.

14 کارهای خود را از روی عدل و انصاف انجام می دادم.

15 برای کورها، چشم و برای مردم لَنگ، پا بودم.

16 از نیازمندان مثل یک پدر دستگیری می کردم و از حق بیگانه ها دفاع می نمودم.

17 دندانهای مردم شریر را می شکستم و شکار را از دهن شان می ربودم.

18 آرزو داشتم که بعد از یک عمر شاد و طولانی به آسودگی در آشیانۀ خود بمیرم.

19 مثل درختی بودم که ریشه اش در آب می رسید و شاخه هایش با شبنم شاداب می شدند.

20 همگی از من تمجید می کردند و قدرت و نیروی من روزافزون بود.

21 همه به سخنان من گوش می دادند و از پندهای من استفاده می کردند.

22 وقتی من سخنانم را تمام می کردم، کسی حرفی نمی زد. کلام من مثل قطرات شبنم بر آن ها می چکید.

23 آن ها مثل دهقانی که چشم براه باران باشد، با شوق تمام منتظر شنیدن کلام من می بودند.

24 وقتی دلسرد می شدند، با یک تبسم آن ها را دلگرم می ساختم و با روی خوش آن ها را تشویق می نمودم.در میان آن ها مثل پادشاه حکومت می کردم و در هنگام غم آن ها را تسلی می دادم.

25 در میان آن ها مثل پادشاه حکومت می کردم و در هنگام غم آن ها را تسلی می دادم.

30

1 اما حالا آنهائی که از من جوانتر هستند و عار داشتم که پدران شان با سگهای من از گله ام نگهبانی نمایند، مسخره ام می کنند.

2 آن ها یک عده اشخاص تنبل بودند که کاری از دست شان پوره نبود.

3 آنقدر فقیر و نادار بودند که از گرسنگی در بیابان می رفتند و زمین خشک آن را می کاویدند و ریشه و برگ گیاه را می خوردند.

4 از اجتماع راند شده بودند و مردم با آن ها مثلیکه دزد باشند، رفتار می کردند.

5 در غارها و حفره ها زندگی می کردند و در بین صخره ها پناه می بردند.

6 مثل حیوان عر می زدند و در زیر بوته ها با هم جمع می شدند.

7 حالا فرزندان شان مثل پدران خود بیکاره و بی نام و نشان هستند و از اجتماع طرد شده اند.

8 اکنون آن ها به من می خندند و مرا بازیچۀ دست خود ساخته اند.

9 از من نفرت می کنند به رویم تف می اندازند.

10 چون خدا مرا درمانده و بیچاره ساخته است، آن ها به مخالفت من برخاسته اند.

11 فتنه گران از هر سو به من حمله می کنند و اسباب هلاکت مرا مهیا کرده اند.

12 راه مرا می بندند و به من آزار می رسانند و کسی نیست که آن ها را باز دارد.

13 ناگهان از هر طرف بر من هجوم می آورند و بر سر من می ریزند.

14 ترس و وحشت مرا فراگرفته و عزت و آبرویم برباد رفته است.

15 حالا جانم بلب رسیده و رنجهای من پایانی ندارد.

16 در شب استخوانهایم به درد می آیند و لحظه ای آرام قرار ندارم.

17 از شدت سختی لباس هایم بدورم می پیچد و گلویم را تنگ ساخته است.

18 خدا مرا در گِل و لای افگنده و در خاک و خاکستر پایمالم کرده است.

19 پیش تو ای خدا، زاری و فریاد می کنم، اما تو به من جواب نمی دهی. در حضورت می ایستم، ولی تو به من توجه نمی نمائی.

20 تو بر من رحم نداری و با قدرت به من جفا می کنی.

21 مرا در میان تندباد می اندازی و در مسیر طوفان قرار می دهی.

22 می دانم که مرا به دست مرگ، یعنی به سرنوشتی که برای همۀ زنده جانها تعیین کرده ای، می سپاری.

23 چرا به کسیکه از پا افتاده است و برای کمک التماس می نماید، حمله می کنی؟

24 آیا من برای کسانی که در زحمت بودند، گریه نکردم و آیا بخاطر مردم مسکین و نیازمند غصه نخوردم؟

25 اما بجای خوبی بدی دیدم و بعوض نور تاریکی نصیبم شد.

26 دلم پریشان است و آرام ندارم و به روز بد گرفتار شده ام.

27 ماتم کنان در عالم تاریکی سرگردان هستم. در میان جماعت می ایستم و برای کمک فریاد می زنم.

28 همنشین من شغال و دوست من شترمرغ شده است.

29 پوست بدنم سیاه شده و به زمین می ریزد و استخوانهایم از شدت تب می سوزند.آواز چنگ من به ساز غم تبدیل شده است و از نَی من نوای ناله و صدای گریه می آید.

30 آواز چنگ من به ساز غم تبدیل شده است و از نَی من نوای ناله و صدای گریه می آید.

31

1 با چشمان خود عهد کرده ام که به هیچ دختری با نظر شهوت نگاه نکنم.

2 چون می دانم که خدای قادر مطلق عامل این کار را چه جزا می دهد.

3 او بر سر مردم شریر و بدکار از آسمان بلا و مصیبت را نازل می کند.

4 او هر کاری که می کنم و هر قدمی که بر می دارم، می بیند.

5 من هرگز به راه غلط نرفته ام و کسی را فریب نداده ام.

6 می خواهم خدا خودش مرا با ترازوی عدالت بسنجد تا بیگناهی من ثابت شود.

7 اگر از راه راست انحراف کرده باشم، یا دلم دنبال آنچه که چشمم خواسته است، رفته باشد و یا دستم به گناه آلوده شده باشد،

8 آنوقت چیزی را که کاشته ام دیگران بخورند و همه محصولات من از ریشه کنده شوند.

9 اگر دلم فریفتۀ زن مرد دیگر شده باشد یا من به دروازۀ زن همسایه کمین کرده باشم،

10 پس زن من هم کنیز مرد دیگر و با او همبستر شود،

11 زیرا این کار جنایت است و عامل آن سزاوار مجازات می باشد

12 و مثل آتش سوزان جهنم می تواند همه چیز مرا از بین ببرد و محصول مرا ریشه کن سازد.

13 اگر شکایت کنیز و غلام خود را علیه خود نشنیده و با آن ها از روی انصاف رفتار نکرده باشم،

14 چطور می توانم با خدا روبرو شوم و وقتیکه از من بازخواست کند، چه جوابی می توانم به او بدهم.

15 زیرا همان خدائی که مرا آفریده، کنیز و غلام مرا هم خلق کرده است.

16 از کمک به مردم نادار و مسکین دریغ نکرده ام، بیوه زنی را در حال بیچارگی نگذاشته ام،

17 نان خود را به تنهائی نخورده ام و همیشه با یتیمان گرسنه قسمت کرده

18 و در سراسر عمر خود برای آن ها مثل پدر غمخوار و از کودکی راهنمای بیوه زنان بوده ام.

19 اگر می دیدم که کسی لباس ندارد و از سرما در خطر است و یا شخص مسکینی برهنه بسر می برد،

20 از پشم گوسفندانم لباس مهیا می کردم و به او می دادم تا از سردی هوا در امان بوده از صمیم دل برای من دعا کند و من برکت ببینم.

21 اگر بخاطر اینکه در محکمه طرفدار دارم، حق یتیمی را پایمال کرده باشم،

22 بازوی من از شانه قطع شود و دستم بشکند.

23 چون من از مجازات و عظمت خدا می ترسیدم، هرگز جرأت نمی کردم که به چنین کاری دست بزنم.

24 به طلا و نقره اعتماد و اتکاء نداشته ام

25 و مال ثروت زیاد مایۀ خوشی من نبوده است.

26 به آفتاب تابان و مهتاب درخشان دل نبسته ام.

27 آن ها را نپرستیده و از دور نبوسیده ام.

28 زیرا این کار هم یک عمل زشت است و اگر آن کار را می کردم، مستوجب مجازات می بودم، چون از خدای قادر مطلق منکر می شدم.

29 هرگز از مصیبت دشمنان خوشی نکرده ام و از بلائی که بر سر شان آمده است، خوشحال نبوده ام.

30 زبان خود را از گناه بازداشته و برای آن ها دعای بد نکرده ام.

31 آنهائی که برای من کار می کنند هرگز گرسنه نبوده اند.

32 هیچ بیگانه ای را نگذاشته ام که شب در سر سرک بخوابد و دروازۀ خانۀ من همیشه به روی مسافران باز بوده است.

33 هیچگاهی مانند دیگران نکوشیده ام که گناهان خود را پنهان کنم

34 و از ترس سرزنشِ مردم خاموش در خانه مانده و بیرون نروم.

35 آیا کسی هست که به سخنان من گوش بدهد؟ من قسم می خورم که حقیقت را می گویم. بگذارید که خدای قادر مطلق جواب مرا بگوید و اتهاماتی را که دشمنانم علیه من وارد کرده اند نشان بدهد.

36 من آن را بدوش خود می گیرم و تاج سر خود می سازم.

37 او را از همه کارهائی که کرده ام، آگاه می کنم و با سرفرازی در پیشگاه او حضور می یابم.

38 اگر زمینی را که در آن کشت می کنم، از مالک اصلی اش بزور گرفته باشم،

39 و از محصول آن بدون قیمت خورده و باعث قتل مالک آن شده باشم،در آن زمین بعوض گندم خار و بجای جَو علف هرزه بروید.» پایان کلام ایوب.

40 در آن زمین بعوض گندم خار و بجای جَو علف هرزه بروید.» پایان کلام ایوب.

32

1 آن سه دوست ایوب دیگر جوابی نداشتند که به او بدهند، زیرا خودش می دانست که گناهی ندارد.

2 آنگاه شخصی به نام الیهو، پسر بَرَکئیلِ بوزی، از قبیلۀ رام، که در آنجا حاضر بود قهر شد، زیرا که ایوب خود را بیگناه می دانست و خدا را ملامت می کرد.

3 او همچنین بر آن سه دوست ایوب خشمگین بود، زیرا آن ها جواب درستی نیافتند که ایوب را قانع ساخته متوجه سهو و خطایش کنند.

4 الیهو صبر کرد و به ایوب جوابی نداد، چونکه دیگران از او بزرگتر بودند.

5 ولی وقتی دید که آن ها خاموش ماندند، قهر شد.

6 پس الیهو، پسر بَرَکئیلِ بوزی، رشتۀ سخن را به دست گرفته گفت: «چون من در سن و سال جوانتر از شما هستم، بنابران، ترسیدم که اظهار عقیده کنم.

7 به خود گفتم که چون اینها بزرگترند و تجربه و دانش آن ها بیشتر است، باید آموزگار حکمت باشند.

8 لیکن در واقع روحی که در انسان است و نَفَس خدای قادر مطلق به انسان حکمت می بخشد

9 و داشتن حکمت مربوط به سن و سال نیست.

10 پس حالا به من گوش بدهید تا نظریۀ خود را برای شما بیان کنم.

11 من صبر کردم و بدقت به سخنان و دلایل شما گوش دادم، اما هیچ کدام شما نتوانستید جواب قانع کننده ای به ایوب بدهید و ثابت کنید که او گناهکار است.

12 بدانید که حکمت انسان نمی تواند کسی را ملزم یا تبرئه کند؛ تنها خدا می تواند که گناهکار را بخاطر گناهش مقصر بداند.

13 ایوب با شما صحبت می کرد نه با من. اگر مخاطب او من می بودم، طور دیگری به او جواب می دادم.

14 شما دیگر جرأت ندارید که جوابی بدهید یا حرفی بزنید.

15 و بخاطری که شما سکوت کرده اید، من نمی توانم خاموش بنشینم و چیزی نگویم.

16 من می خواهم حرف خود را بزنم و عقیدۀ خود را بیان کنم،

17 زیرا حرفهای زیادی برای گفتن دارم و دیگر نمی توانم صبر کنم.

18 دل من مثل مَشک شراب پُر و نزدیک به کفیدن است.

19 تا حرف نزنم آرام نمی گیرم، پس باید لب به سخن بگشایم.

20 من از کسی طرفداری نمی کنم و از روی چاپلوسی حرف نمی زنم،زیرا اگر تملق و چاپلوسی کنم، خالقم به حیات من خاتمه می دهد.

21 زیرا اگر تملق و چاپلوسی کنم، خالقم به حیات من خاتمه می دهد.

33

1 حالا ای ایوب به سخنان من گوش بده.

2 و می خواهم آنچه را ضرور است بر زبان بیاورم.

3 کلام من از صمیم دل و صادقانه است و هر کلمۀ آن حقیقت محض است.

4 زیرا روح خدا مرا سرشته و نَفَس قادر متعال به من حیات بخشیده است.

5 اگر توانستی جواب مرا بده و دلایل خود را ارائه کن.

6 من و تو در نظر خدا فرقی نداریم. او هردوی ما را از گِل سرشته است.

7 پس تو نباید از من ترس و وحشت داشته باشی و من بر تو فشار نمی آورم.

8 من شنیدم که تو گفتی:

9 «من پاک هستم و خطائی نکرده ام. بی عیبم و گناهی ندارم.

10 خدا بهانه می جوید تا گناهی در من بیابد و مرا دشمن خود می شمارد.

11 پاهایم را به زنجیر می بندد و در هر قدم مراقب من است.»

12 اما ایوب، من ترا قانع می سازم که تو اشتباه می کنی. خدا بزرگتر از همه انسانها است.

13 چرا از خدا شکایت می کنی و می گوئی که او کارهای را که می کند به انسان آشکار نمی سازد.

14 خدا به راههای مختلف با انسان تکلم می کند، اما کسی به کلام او توجه نمی نماید.

15 در شب وقتی انسان در خواب عمیق فرو می رود، در رؤیا با او حرف می زند.

16 گوشهای او را باز می کند. او را می ترساند و به او هوشدار می دهد

17 که گناه نکند و مغرور نباشد،

18 تا از آتش دوزخ و هلاکت نجات یابد.

19 خدا انسان را با درد و بیماری سرزنش می کند.

20 در اثر مرض، انسان اشتهای خود را از دست می دهد و از هر گونه غذا بدش می آید.

21 گوشت بدنش ضایع می گردد و آنقدر لاغر می شود که از او فقط پوست و استخوان بجا می ماند.

22 پایش به لب گور می رسد و به دنیای مردگان نزدیک می شود.

23 اما اگر یکی از هزاران فرشتۀ خدا حاضر باشد و از او شفاعت نموده و بگوید که بیگناه است،

24 آنگاه خدا بر او رحم کرده می فرماید: «آزادش کنید و نگذارید که هلاک شود، زیرا کفاره ای برایش یافته ام.»

25 آنوقت گوشت بدنش مثل گوشت بدن یک طفل تازه و شاداب شده دوباره جوان و قوی می گردد.

26 و هر وقتیکه بحضور خدا دعا کند، خدا دعایش را می پذیرد و او با سُرُور و خوشی به پیشگاه او حضور می یابد و خدا سعادت گذشته اش را به او اعاده می کند.

27 بعد او سرود می خواند و به مردم می گوید: «من گناه کردم و از راه راست منحرف شدم،

28 اما خدا گناهان مرا بخشید و مرا از مرگ و هلاکت نجات داد.»

29 خدا به مراتب این کارها را برای انسان انجام می دهد،

30 تا جان او را از هلاکت برهاند و از نور حیات برخوردارش سازد.

31 ایوب، سخنان مرا بشنو و خاموش باش و به آنچه می گویم توجه کن.

32 اما اگر چیزی برای گفتن داری، بگو. من می خواهم بشنوم و مایلم که اگر گفتارت درست باشد تصدیق کنم.در غیر آن خاموش باش و به من گوش بده تا به تو حکمت بیاموزم.»

33 در غیر آن خاموش باش و به من گوش بده تا به تو حکمت بیاموزم.»

34

1 الیهو به سخنان خود ادامه داده گفت:

2 «ای مردان دانا، به سخنان من گوش بدهید و ای عاقلان بشنوید!

3 همانطوریکه مزۀ غذا با زبان احساس می شود، گوش هم سخنان را تشخیص می دهد.

4 پس ما باید آنچه را که درست است انتخاب کنیم و چیزهای خوب را اختیار نمائیم.

5 ایوب گفت: «من بیگناه هستم و خدا مرا از حق من محروم کرده است.

6 باوجودیکه تقصیری ندارم، اما خدا مرا دروغگو می شمارد. گرچه خطائی از من سر نزده است، ولی زخمهای علاج ناپذیر در بدن خود دارم.»

7 آیا کسی را دیده اید که مثل ایوب سخنان تمسخرآمیز بزند؟

8 او همنشین مردم شریر است و با اشخاص بد سر و کار دارد.

9 او می گوید: «چه فایده که انسان رضامندی خدا را حاصل کند؟»

10 ای کسانی که دارای عقل و شعور هستید سخنان مرا بشنوید. خدای قادر مطلق هرگز ظلم و بدی نمی کند.

11 او هر کسی را مطابق اعمالش مکافات می دهد و هر انسان را طوریکه سزاوار است، مجازات می کند.

12 خدای قادر مطلق بدی را نمی پسندد و بی عدالتی نمی کند.

13 اختیار تمام دنیا در دست او است و با قدرت خود جهان را اداره می کند.

14 اگر خدا اراده کند و روح و نَفَس خود را از انسان پس بگیرد،

15 همۀ انسانها هلاک می شوند و به خاک بر می گردند.

16 اگر شعور دارید گوش کنید که من چه می گویم.

17 آیا کسی که از عدالت نفرت دارد، حکمرانی کرده می تواند؟ آیا می خواهی خدای عادل را محکوم کنی؟

18 خدا پادشاهان و حاکمان را که اگر بدکار و شریر باشند، محکوم می سازد.

19 او از فرمانروایان طرفداری نمی کند و ثروتمندان را بر فقرا ترجیح نمی دهد، زیرا همگی را دست قدرت او خلق کرده است.

20 انسان ناگهان نیمۀ شب می میرد و خدا در یک لحظه جان انسان را می گیرد و با یک اشاره قدرتمندترین انسانها را به دیار نیستی می فرستد.

21 چشمان تیزبین او همه کارهای بشر را می بیند و هر قدم او را زیر نظر دارد.

22 هیچ ظلمت و تاریکی نمی تواند اشخاص بدکار را از نظر خدا پنهان کند.

23 خدا لزومی ندارد که برای داوری انسان وقتی را تعیین کند.

24 او زورمندان را بدون تحقیق از بین می برد و دیگران را جانشین آن ها می سازد.

25 زیرا او از تمام اعمال شان آگاه است و شبانگاه آن ها را سرنگون می کند.

26 آن ها را در حضور همۀ مردم بخاطر کارهای بد شان مجازات می کند.

27 زیرا که آن ها از راه خدا منحرف شده اند و از احکام او پیروی نمی کنند.

28 آن ها چنان ظلمی در حق مردم مسکین و فقیر نمودند که خدا فریاد شان را شنید.

29 اگر خدا نخواهد به کمک آن ها برسد، چه کسی می تواند از او ایراد بگیرد؟ اما او این کار را نمی کند، زیرا در آن صورت انسانها همگی ـ خواه یک فرد باشد یا یک ملت ـ عاجز می مانند.

30 خدا اجازه نمی دهد که بدکاران بر مردم حکمرانی کنند و بر آن ها ظلم نمایند.

31 ایوب، تو باید به گناهان خود در حضور خدا اعتراف نمائی و وعده بدهی که دیگر گناه نکنی.

32 از خدا بخواه که گناهانت را به تو نشان بدهد و باید از کارهای بدی که کرده ای، دست بکشی.

33 تو با کارهای خدا مخالفت می کنی و بازهم انتظار داری که او آنچه را که می خواهی برایت انجام بدهد. حالا خودت تصمیم بگیر نه من، و بگو که چه فکر می کنی.

34 کسیکه عاقل است و شعور دارد و حرف مرا می شنود، تصدیق می کند

35 که سخنان تو همه احمقانه اند و معنی ندارند.

36 تو مثل اشخاص شریر حرف می زنی و باید جزا ببینی.تو با نافرمانی خود بر گناهانت می افزائی و در حضور همگی به خدا اهانت می کنی.»

37 تو با نافرمانی خود بر گناهانت می افزائی و در حضور همگی به خدا اهانت می کنی.»

35

1 الیهو به ادامۀ سخنان خود گفت:

2 «ایوب، آیا جایز است که ادعا می کنی: «من در نظر خدا بی عیب هستم.»

3 یا به خدا می گوئی: «اگر گناه کنم بر تو چه تأثیر دارد و چه فایده اگر گناه نکنم؟»

4 من به تو و به دوستانت که همراه تو هستند، جواب می دهم.

5 به آسمان نگاه کن و ببین که ابر ها چقدر بلند هستند.

6 اگر گناه کنی، گناه تو چه صدمه ای به خدا می رساند؟ اگر خطاهای تو زیاد شوند، بر او چه تأثیر دارد؟

7 یا اگر پاک باشی چه فایده ای به او می رسانی و چه چیزی به او می بخشی؟

8 بدی و خوبی تو در انسانها تأثیر می کند.

9 وقتی مردم ظلم می بینند، فریاد بر می آورند و می نالند و می خواهند که کسی به آن ها کمک کند.

10 اما آن ها برای کمک به سوی خدائی که خالق شان است و در تیره ترین روزهای زندگی به آن ها امید می بخشد

11 و آن ها را داناتر از حیوانات و پرندگان هوا ساخته است، رجوع نمی کنند.

12 آن ها فریاد می زنند، اما خدا فریاد شان را نمی شنود، زیرا اشخاص مغرور و شریر هستند.

13 فریاد شان سودی ندارد، چرا که خدای قادر مطلق نه فریاد آن ها را می شنود و نه به آن توجه می کند.

14 تو می گوئی که خدا را دیده نمی توانی، اما صبر کن، او به دعوای تو رسیدگی می کند.

15 تو فکر می کنی که خدا بدکاران را جزا نمی دهد و به گناه شان توجه نمی کند.این حرفها همه پوچ و بی معنی اند و تو از روی نادانی حرف می زنی.

16 این حرفها همه پوچ و بی معنی اند و تو از روی نادانی حرف می زنی.

36

1 لحظه ای حوصله کن و آنچه را در مورد خدا می گویم بشنو.

2 معلومات من وسیع است و به این وسیله می خواهم به تو ثابت کنم که خدا، خالق من، عادل است.

3 من که در برابر تو ایستاده ام، دروغ نمی گویم و همه سخنان من عین حقیقت است.

4 خدا واقعاً قادر است و کسی را ذلیل و خوار نمی شمارد.

5 اشخاص شریر را زنده نمی گذارد و به داد مردم مظلوم می رسد.

6 به مردمان نیک توجه دارد و آن ها را به تخت پادشاهی می نشاند و تا ابد سرفراز می سازد.

7 اما اگر به مصیبتی گرفتار و اسیر شوند،

8 خدا خطا و گناه شان را که از روی غرور کرده اند، به رخ آن ها می کشد.

9 گوشهای شان را باز می کند تا هدایات او را بشنوند و از کارهای خطا دست بکشند.

10 هرگاه آن ها از امر او اطاعت کنند و بندگی او را نمایند، در آنصورت در تمام عمر خود سعادتمند و خوشحال خواهد بود.

11 اما اگر نافرمانی کنند با شمشیر کشته می شوند و در نادانی می میرند.

12 آنهائی که خدا را نمی شناسند، همیشه خشمگین هستند و حتی در وقت هلاکت هم از خدا کمک نمی طلبند.

13 در جوانی می میرند و عمر شان با ننگ و رسوائی ختم می شود.

14 اما خدا رنجدیدگان را از سختی و زحمت نجات می دهد و در حقیقت وقتی که رنج می بینند گوشهای شان را باز می کند.

15 خدا ترا از رنج و مصیبت رهانید و در جائی آورد که خوشبخت و آرام باشی و سُفرۀ ترا با نعمت های خود پُر کرد.

16 اما حالا تو بخاطر شرارتت سزاوار مجازات هستی.

17 پس احتیاط کن که مبادا با رشوت و ثروت از راه راست منحرف شوی.

18 ناله و فریاد تو سودی ندارد و با قدرت خود نمی توانی از مصیبت رهائی یابی.

19 در آرزوی فرا رسیدن شب مباش، چرا که شب وقت هلاکت ملتها است.

20 به راه گناه مرو، زیرا بخاطر گناه بود که تو به این مصیبت ها گرفتار شدی.

21 بدان که خدا، قادر متعال و معلمی است که همتا ندارد.

22 کسی به او گفته نمی تواند که چه کند و یا او را متهم به بی عدالتی نماید.

23 مردم همیشه کارهای خدا را تمجید کرده اند و تو هم باید او را بخاطر کارهایش ستایش کنی.

24 دست قدرت او را می توان از دور مشاهده کرد.

25 ما عظمت خدا را به کلی درک کرده نمی توانیم و آغاز موجودیت او به کسی معلوم نیست.

26 او آب را بصورت بخار به هوا می فرستد و از آن قطرات باران را می سازد.

27 بعد ابر ها باران را به فراوانی برای انسان می ریزند.

28 کسی نمی داند که ابر ها چگونه پهن می شوند و غرش رعد چطور از آسمان که خلوتگاه خدا است، بر می خیزد.

29 می بینید که چگونه آسمان را با برق روشن می سازد، اما اعماق بحر همچنان تاریک می ماند.

30 خدا رزق مردم را مهیا کرده به فراوانی به آن ها می دهد.

31 برق را با دستهای خود می گیرد و به هدف می زند.رعد فرارسیدن طوفان را اعلام می کند و حیوانات هم از آمدن آن آگاه می شوند.

32 رعد فرارسیدن طوفان را اعلام می کند و حیوانات هم از آمدن آن آگاه می شوند.

37

1 طوفان دل مرا به لرزه می آورد و بشدت تکان می دهد.

2 غرش صدای خدا را بشنوید و به زمزمه ای که از دهان او خارج می شود، گوش بدهید.

3 او برق را به سراسر آسمان می فرستد و هر گوشۀ زمین را روشن می کند.

4 بعد غرش صدای او همچون آواز با هیبت رعد به گوش می رسد و با صدای او تیرهای برق پیهم رها می شوند.

5 به فرمان خدا کارهای عجیبی رخ می دهند که عقل ما از درک آن ها عاجز است.

6 به برف امر می کند که بر زمین ببارد و وقتیکه بارش باران بر زمین شروع می شود،

7 مردم دست از کار می کشند و متوجه قدرت او می شوند.

8 حیوانات وحشی به بیشۀ خود می شتابند و در آنجا پناه می برند.

9 طوفان از جنوب می آید و بادِ سرد از شمال.

10 خدا بر آب بحرهای وسیع می دمد و آن را منجمد می سازد.

11 ابر ها را از رطوبت پُر می کند و برق خود را بوسیلۀ آن ها به هر سو می فرستد.

12 به فرمان او به همه جا حرکت می کنند و آنچه را که خدا اراده می فرماید، بجا می آورند.

13 او باران را برای مجازات مردم یا بعنوان رحمت برای انسان و آبیاری زمین می فرستد.

14 ای ایوب، بشنو و لحظه ای در بارۀ کارهای عجیب خدا تأمل کن.

15 آیا می دانی که خدا چگونه ارادۀ خود را عملی می سازد و برق را چسان در بین ابر ها تولید می کند؟

16 آیا می دانی که چطور ابر ها در هوا معلق می مانند؟ اینها همه کارهای شگفت آور خدائی می باشند که در دانش و حکمت کامل است.

17 وقتی زمین در اثر باد جنوب داغ می شود و لباسهایت از گرمی به تنت می چسپند،

18 آیا تو می توانی مثل او، شکل آسمان را که همچون آئینه سخت است، تغییر بدهی؟

19 به ما یاد بده که به او چه بگوئیم، زیرا فکر ما نارسا است و نمی دانیم که چگونه با او صحبت کنیم.

20 من جرأت آن را ندارم که با خدا حرف بزنم، زیرا می ترسم که کشته شوم.

21 همانطوریکه نمی توانیم در وقتی که آسمان صاف و بی ابر باشد به نور درخشان آفتاب نگاه کنیم،

22 به همان قسم نیز نمی توانیم به جلال با هیبت خدا که با شکوه تمام بر ما می درخشد، خیره شویم.

23 خدای قادر مطلق آنقدر با عظمت است که ما حتی تصور کرده نمی توانیم. او در قدرت و عدالت بزرگ است و نسبت به همه از روی انصاف رفتار می کند و بر کسی ظلم روا نمی دارد.بنابران، همۀ انسانها از او می ترسند و او به کسانی که ادعای حکمت می کنند، توجه ندارد.»

24 بنابران، همۀ انسانها از او می ترسند و او به کسانی که ادعای حکمت می کنند، توجه ندارد.»

38

1 آنگاه خداوند از میان گِردباد به ایوب جواب داد:

2 «این کیست که با سخنان پوچ و بی معنی خود از حکمت من انکار می کند؟

3 حالا مثل یک مرد آماده شو و به سوالات من جواب بده.

4 وقتی که اساس زمین را بنا نهادم تو کجا بودی؟ اگر می دانی به من بگو.

5 آیا می دانی که چه کسی حد و وسعت آن را تعیین نمود؟ چه کسی و به چه ترتیب آن را اندازه کرد؟

6 ستونهای آن بر چه چیزی قرار دارند و چه کسی تهداب آن را گذاشت؟

7 در هنگام وقوع این چیزها ستارگان صبحگاهی سرود خوشی را با هم زمزمه کردند و فرشتگان آسمان فریاد شادمانی را سردادند.

8 وقتیکه آب بحر از دل زمین فوران کرد چه کسی دروازه های آن را بست؟

9 این من بودم که روی بحر را با ابر پوشاندم و با تاریکی غلیظ قنداقش کردم.

10 سرحدات آن را تعیین نمودم و با سواحل احاطه اش کردم.

11 به بحر گفتم: «از اینجا پیشتر نروی و موجهای سرکش ات از این نقطه تجاوز نکنند.»

12 آیا در سراسر عمرت به صبح فرمان داده ای که بدمد؟ آیا به شفق گفته ای که در موضعش پدید آید

13 و کرانه های زمین را فرا گیرد تا روشنی صبح شریران را از بین بردارد.

14 شفق، رنگ زمین را لاله گون می سازد و بسان لباس رنگ شده در می آورد.

15 و روشنی روز نمایان شده، دست شریران را از بدکاری کوتاه می سازد.

16 آیا چشمه های بحر را دیده ای یا به اعماق ابحار قدم گذاشته ای؟

17 آیا دروازه های دنیای تاریک مردگان را کشف کرده ای؟

18 آیا می دانی که زمین چقدر وسعت دارد؟ اگر می دانی به من جواب بده.

19 آیا می دانی که سرچشمۀ نور در کجا است و تاریکی از کجا می آید؟

20 آیا می توانی حدود آن ها را بیابی و راهی را که به منشأ آن ها می رود، پیدا کنی؟

21 تو باید بدانی، زیرا سن تو بسیار زیاد است و در وقت پیدایش دنیا وجود داشتی.

22 آیا در مخزنهای برف داخل شده ای و می دانی که ژاله در کجا ذخیره می شود؟

23 من آن ها را برای روز مصیبت و جنگ و محاربه انبار کرده ام.

24 آیا می دانی که روشنی از کجا می تابد و باد شرقی از کجا می وزد؟

25 چه کسی کانالها را برای سیل کنده و مسیر برق را ساخته است؟

26 چه کسی باران را به بیابانها و جاهای خشک و غیر مسکون می فرستد

27 تا زمینهای متروک و بائر آبیاری شوند و علف بار آورند؟

28 آیا باران و شبنم پدر دارند؟

29 یخ را چه کسی تولید می کند و شبنم از کجا بوجود می آید؟

30 چه کسی آب را مثل سنگ به یخ تبدیل می کند و سطح بحر را منجمد می سازد؟

31 آیا می توانی ستارگان پروین را بهم ببندی و رشتۀ منظومۀ جبار را بگشائی؟

32 آیا می توانی حرکت ستارگان را در فصل های مختلف اداره کنی و دُب اکبر را با اقمار آن هدایت نمائی؟

33 آیا از قوانین آسمان ها اطلاع داری و می توانی آن ها را در روی زمین تطبیق کنی؟

34 آیا می توانی به ابر ها فرمان بدهی که سیل باران را بر سرت ببارند؟

35 آیا می توانی به برق امر کنی که در مسیر خود حرکت کند و برق به تو بگوید: «اطاعت می کنم»؟

36 چه کسی به انسان عقل و حکمت داد؟

37 چه کسی آنقدر دانش دارد که بتواند ابر ها را بشمارد و مشکهای آسمان را بر روی زمین خالی کند

38 و خاک را بهم آمیخته از آن کلوخ بسازد؟

39 آیا می توانی برای شیر شکار تهیه کنی و به او و چوچه هایش که در بیشۀ خود در کمین نشسته اند، خوراک بدهی؟چه کسی برای زاغها که با شکم گرسنه به هر سو پرواز می کنند و چوچه های شان که در آشیانه برای غذا فریاد می زنند، خوراک مهیا می نماید؟

40 چه کسی برای زاغها که با شکم گرسنه به هر سو پرواز می کنند و چوچه های شان که در آشیانه برای غذا فریاد می زنند، خوراک مهیا می نماید؟

39

1 آیا می دانی که بُز کوهی چه وقت می زاید؟ آیا وضع حمل آهو را مشاهده کرده ای؟

2 آیا می دانی که چند ماه چوچۀ خود را در شکم حمل می کند و چه وقت آن را بدنیا می آورد؟

3 چه وقت از درد زایمان فارغ می شود و چه وقت می زاید؟

4 چوچه ها در صحرا بزرگ و قوی می شوند. بعد از پدر و مادر جدا شده دیگر بر نمی گردند.

5 چه کسی به خرهای وحشی آزادی داد و آن ها را رها کرد؟

6 من بیابان را خانۀ شان و شوره زارها را مسکن شان ساختم.

7 شور و غوغای شهر را دوست ندارند و صدای چوپان به گوش شان نمی رسد.

8 دامنۀ کوهها چراگاه آن است و در آنجا در تلاش سبزه می باشند.

9 آیا گاو وحشی می خواهد که خدمت ترا کند؟ آیا در کنار آخور تو می خوابد؟

10 آیا می توانی آن گاو را با ریسمان ببندی تا زمینت را قلبه کند؟

11 آیا به قوت زیادش اعتماد داری که کارهایت را به او حواله کنی؟

12 آیا باور می کنی که اگر او را بفرستی محصولت را می آورد و در خرمنگاه جمع می کند؟

13 شترمرغ با غرور بال می زند، اما پرو بال آن طوری نیست که بتواند پرواز کند.

14 شترمرغ به روی زمین تخم می دهد تا خاک آن را گرم نگهدارد.

15 غافل از اینکه ممکن است کسی آن را زیر پا کند یا ذریعۀ کدام حیوان وحشی پایمال شود.

16 با چوچه های خود با خشونت رفتار می کند که گوئی از خودش نیستند و به زحمتی که کشیده بی تفاوت است.

17 زیرا خدا به او شعور نداده و او را از عقل محروم کرده است.

18 اما هرگاه بالهای خود را باز کند و بدود، هیچ اسپ و سوارکار به او رسیده نمی توانند.

19 آیا تو به اسپ نیرویش را داده ای؟ آیا تو گردنش را با یال پوشانده ای؟

20 آیا تو او را وادار می سازی که مثل ملخ جست و خیز بزند و شیهۀ مهیب بکشد؟

21 می بینی که چگونه با غرور سُم خود را بر زمین می کوبد و از نیروی خود لذت می برد و به جنگ می رود.

22 ترس در دلش راه ندارد و بدون هراس با شمشیر مقابله می کند.

23 از سرو صدای اسلحه و برق نیزه و گرز نمی ترسد.

24 با شنیدن صدای نعرۀ جنگ، دیگر آرام نمی گیرد و با خشم و هیجان به میدان محاربه می شتابد.

25 با هر صدای شیپور شیهه می کشد و از دور بوی جنگ به مشامش می رسد و فریاد و خروش فرماندهان، او را به هیجان می آورد.

26 آیا به شاهین تو آموخته ای که چگونه پرواز کند و بالهای خود را به سوی جنوب بگشاید؟

27 آیا عقاب به فرمان تو آشیانۀ خود را بر فراز قلۀ بلند می سازد؟

28 ببین که چطور بالای صخره ها خانه می سازد و بر سنگهای تیز می نشیند.

29 از آنجا شکار خود را زیر نظر می گیرد و چشمان تیزبینش از دور آن را می بیند.جائی که لاشه باشد، حاضر می شود و چوچه هایش خون آن را می مکند.»

30 جائی که لاشه باشد، حاضر می شود و چوچه هایش خون آن را می مکند.»

40

1 خداوند به کلام خود افزوده فرمود:

2 «ایوب، آیا هنوز هم می خواهی با خدای قادر مطلق مباحثه کنی؟ تو که از کارهای من ایراد می گیری، باید به من جواب بدهی.»

3 ایوب به خداوند گفت: «من یک انسان حقیر و ناچیز هستم، چگونه می توانم به تو جواب بدهم. حالا دهان خود را می بندم،

4 زیرا من حرفهای خود را زده ام و بار دیگر تکرار نمی کنم.»

5 آنگاه خداوند از میان گِردباد به ایوب چنین جواب داد:

6 «حالا مثل یک مرد آماده شو و به سوالات من جواب بده.

7 آیا می خواهی مرا به بی عدالتی متهم سازی؟ تو مرا بی عدالت و خود را حق بجانب می دانی.

8 آیا تو مثل من قدرت داری؟ آیا صدای تو مانند آواز رعد آسای من است؟

9 اگر چنین است خود را با جلال و شکوه زینت بده و با عزت و شوکت ملبس شو.

10 خشم و غضب خود را بر مردم مغرور و متکبر بریز.

11 به آن ها نظر کن و با یک نگاه آن ها را خوار و ذلیل ساز و بدکاران را در جائی که ایستاده اند، پایمال کن.

12 تا در زیر خاک بروند و در دنیای مُردگان زندانی شوند.

13 آنوقت من تصدیق می کنم که تو با زور بازوی خود می توانی ظفر یابی.

14 به کرگدن نگاه کن. همانطوریکه ترا آفریدم او را هم آفریده ام. او مثل گاو علف می خورد.

15 کمر پُر قدرت و شکم و عضلات نیرومند دارد.

16 دُمش مانند درخت سرو راست است و رگ و پی رانش بهم بافته شده اند.

17 استخوانهایش مثل لوله های برنجی و پاهایش مانند میله های آهنی اند.

18 این حیوان یکی از عجیبترین مخلوقات من است. تنها من که آفرینندۀ او هستم می توانم مغلوبش کنم.

19 کوهها برایش سبزه می رویاند و در صحرا با حیوانات وحشی بازی می کند.

20 در زیر درختان سایه دار و در نَیستان ها و جبه زارها دراز می کشد.

21 سایۀ درختان او را می پوشاند و بیدهای کنار جویبار او را احاطه می کند.

22 از طغیان دریا نمی ترسد و اگر دریای اُردن بر سرش بریزد، نمی تواند آرامش او را برهم بزند.هیچ کسی نمی تواند به بینی او حلقه بیندازد و گرفتارش کند.

23 هیچ کسی نمی تواند به بینی او حلقه بیندازد و گرفتارش کند.

41

1 آیا می توانی تمساح را با چنگک شکار کنی یا زبانش را با ریسمان ببندی؟

2 آیا می توانی بینی او را با ریسمان ببندی و الاشه اش را با چنگک سوراخ کنی؟

3 آیا پیش تو زاری می کند که به او آزار نرسانی؟

4 آیا با تو عهد می کند که همیشه خدمتگارت باشد؟

5 آیا می توانی با او مثل یک پرنده بازی کنی یا به گردنش تسمه انداخته به کنیزانت ببخشی؟

6 آیا ماهیگیران می توانند او را تکه تکه کنند و به تاجران بفروشند؟

7 آیا تیر در پوست او فرو می رود یا نیزۀ ماهیگیری سر او را سوراخ می کند؟

8 اگر به او دست بزنی، چنان غوغائی را برپا می کند که تا یادت باشد دیگر این کار را نکنی.

9 هر کسی که بخواهد او را شکار کند از دیدنش وحشت می کند و جرأت خود را از دست می دهد.

10 اگر تحریک شود آنقدر خشمگین می گردد که کسی جرأت نمی کند در برابر او بایستد.

11 در تمام روی زمین کسی نیست که به او حمله کند و زنده بماند.

12 دربارۀ اعضا و نیرو و هیبت جسمانی او دیگر چه بگویم.

13 کسی نمی تواند پوست او را بشگافد یا جرأت کند که به دندانهای ترسناک او نزدیک شود و یا دهان او را باز کند.

14 پشت او از پرده های زره مانند تشکیل شده است

15 و این پرده ها آنچنان نزدیک و محکم بهم بافته شده اند که هیچ چیزی قادر نیست آن ها را از هم جدا نماید و حتی هوا هم نمی تواند در آن ها نفوذ کند.

16 وقتی عطسه می زند، بخار آن در پرتو نور آفتاب می درخشد و چشمانش به آفتابی می مانند که هنگام صبح طلوع می کند.

17 از دهانش شعله ها و جَرَقه های آتش بر می خیزند.

18 از سوراخهای بینی اش مثل بخاری که از دیگ جوشان بر می خیزد، دود خارج می شود.

19 نَفَس او آتش می افروزد و از دهانش شعلۀ آتش زبانه می کشد.

20 نیروی او در گردنش جا دارد و هر که با او روبرو شود، وحشت می کند.

21 طبقات گوشت بدنش سخت و محکم بهم چسپیده اند.

22 دلش مانند سنگ زیرین آسیاب سخت است.

23 وقتی از جا بر می خیزد، نیرومندان به وحشت افتاده و از ترس بیهوش می شوند.

24 شمشیر، نیزه، تیر یا گرز در او اثر نمی کند.

25 آهن برایش مثل کاه است و برنج مانند چوبِ پوسیده.

26 تیر نمی تواند او را بگریزاند سنگ فلاخن مثل پَرِ کاه در او اثر نمی کند.

27 گرز برای او مانند کاه است و به نیزه هائی که به سویش پرتاب می شوند، می خندد.

28 پوست شکمش مثل تکه های تیکر تیز است و مانند پنجۀ خرمن کوب بر زمین شیار می زند.

29 وقتیکه حرکت می کند بحر را مثل دیگ بجوش می آورد و مانند ظرف عطار بهم می زند.

30 خط درخشانی بدنبال خود بر جای می گذارد و بحر از کف، سفید می شود.

31 در روی زمین هیچ حیوانی مانند او بی باک نیست.او پادشاه حیوانات وحشی است و از همه جانوران برتر است.»

32 او پادشاه حیوانات وحشی است و از همه جانوران برتر است.»

42

1 آنگاه ایوب این چنین به خداوند جواب داد:

2 «من می دانم که تو قادر به هر کاری هستی و هیچ کسی نمی تواند ترا از اراده ات باز دارد.

3 تو پرسیدی: «چرا با سخنان بی معنی خود حکمت مرا انکار می کنی؟» من براستی از روی نادانی حرف زدم و نمی دانستم که چه می گویم. در بارۀ چیزهائی سخن گفتم که بالا تر از فهم من بودند.

4 به من گفتی که سخنانت را گوش کنم و به سوال هائی که از من می کنی جواب بدهم.

5 قبلاً گوش من در بارۀ تو چیزهائی شنیده بود، اما حالا چشم من ترا می بیند،

6 بنابران، از خودم بدم می آید و در خاک و خاکستر می نشینم و توبه می کنم.»

7 بعد از آنکه خداوند سخنان خود را با ایوب تمام کرد، به اَلیفاز تَیمانی فرمود: «من بر تو و دو دوستت قهر هستم، زیرا شما مثل بنده ام، ایوب در بارۀ من حرف درست نزدید.

8 پس حالا هفت گوساله و هفت قوچ را گرفته پیش بنده ام، ایوب بروید و آن ها را جهت گناه خود بعنوان قربانی سوختنی تقدیم کنید. آنگاه بندۀ من، ایوب برای تان دعا می کند و من دعایش را می پذیرم و گناه شما را می بخشم، زیرا که دربارۀ من مانند ایوب سخنان بجا نگفتید.»

9 پس اَلیفاز تَیمانی، بِلدَد شوحی و صوفر نعماتی رفتند و همانطوریکه خداوند فرموده بود، عمل کردند و خداوند دعای ایوب را در حق شان مستجاب نمود.

10 پس از آنکه ایوب برای دوستان خود دعا کرد، خداوند دو چندِ همه چیزهائی که ایوب قبلاً داشت به او باز گردانید.

11 بعد همه برادران، خواهران و آشنایانش بخاطر مصیبتی که بر سر او آمده بود، برای تسلی پیش او آمدند و در خانه اش جشن گرفتند. هر کدام آن ها پول و انگشتر طلا به او هدیه دادند.

12 خداوند در سالهای آخر عمر ایوب، بیشتر از اول به او برکت داد. او دارای چهارده هزار گوسفند، شش هزار شتر، هفت هزار جوره گاو و هزار خر ماده شد.

13 او همچنین هفت پسر و سه دختر بنامهای یمیمه، قصیعه و قَرَن هفوک داشت.

14 در تمام آن سرزمین هیچ زنی زیبائی دختران ایوب را نداشت و پدر شان به آن ها هم مانند برادران شان ارث داد.

15 بعد از آن ایوب یکصد و چهل سال دیگر زندگی کرد و فرزندان و نواسه های خود را تا نسل چهارم دیدو پس از یک عمر طولانی در سن پیری و سالخوردگی چشم از جهان بست.

16 و پس از یک عمر طولانی در سن پیری و سالخوردگی چشم از جهان بست.